
برای رفتن از رنج شب بیداری
ناچار می نویسم
بی آنکه بدانم
رود- واژه هایم به دریا می ریزند
یا میانه ی راه می خشکند
چشمهایم
چون همیشه ی خدا خسته اند
و پشت لحاف پلک ها
در حجم مشکین شب
گم شده اند
فکر هیچم
و دلم نای تمنا ندارد
فانوس ماه
کنج اتاقم می سوزد
بی فسون و فسانه
اینجا امشب
پیدای آسمان نیست
دست زورمند زمین
سرم را سخت بر سینه می فشرد
و من بی اندک تقلایی
به خاک می خزم
و خاک بر خود می ریزم
میخواهم چون آهنگی مبهم
از لوح یادها روبـــیده شوم
و به بکارت دشتی کوچ کنم
که نسیم خیالها هم
نفرساینده باشندش
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 1:12 قبل از ظهر توسط علی بابا
|

رفتنت
دل برگرفتنت
باور دلم نمی شود
مرغ دلم
سخت، اسیر هوای توست
و این داغ
به باغ بهشت فروختنی نیست
دیشب
پس از شکفتن های بی شکیب اشک
خواب تو آمد
و برد مرا باز
تا آنسوی افسون ها
چون نفس
بر پیکر کبود دلم رسیده بودی
و لبخند
بر لبهای دوخته از سخنم،
مُهر اعجاز تو بود
توان به بازوانم دویده
و زانوان همیشه در سینه مچاله ام
کمر راست کرده بود
ایستاده بودم
و پیراهن پیروزم
در کرانه ها می وزید
غم، مقهور آمدنت شد
غبار اندوه را
نسیم دامانت دور کرد
و چشمان خو کرده به خوابم
در نگاه به دریا نشسته ات
جاودانه می درخشید
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 1:42 قبل از ظهر توسط علی بابا
|
سروش می رسد
و چون آفتاب
بر سر ناهمگون کوهستان دست می کشد
و می گشاید و بر می افروزد
هرچه تنگ کور را
سروش
نقش خورشید گنبد توست در آسمان خیال من
رضا جان
سپاه اندوه را
به حریم نوازش تو راه نیست
فواره های حوض حرمت
تا سینه ی پُر نسیم عرش می رسند
و آبشاری از بشارت و نور می شوند
بر سر نو جوانه های شکفته
تکیه بر نیلگون کاشی هایت
زیارت نور میخوانم
و به گِرد صحن و آستانت
می وزم
کبوترانه
رضا جان
دستی بر سر پر سودایم نواز
که چون غنچه بسوی خورشید
سرود رهایی سر دهم
صحن تو آسمان هشتم است
آنجا همه فرشته اند
و پرواز، کمینه تمناست
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390 9:31 بعد از ظهر توسط علی بابا
|

حرم حضرت معصومه سلام الله علیها
این سر ِ در گریبان را
کدام تشعشع غیب برخواهد انگیخت
که بس میان خلسه ی خاکسترین عادت
خواب دیده است
ای یگانه ی عالم
بالم با بلنداهای تو بیگانه است
به آسمان قسم
حق شکایت را ادا کردم
و داد خستگی را از خویش ستاندم
به کجا می کشانی ام جانم
نمی دانی مگر این تن خسته را
دیگر یارای تپیدن نیست
بـــِرَهانم
ای نامت راحت روان فرسوده ام
بــــــــِرَهانم
نه از سر بهانه
بل از سر احساس
مرغی هم بپرد،
ابرهای غم هوایم را در آغوش
میکشند
تو خود میدانی
که تاب هیچم نیست
و دانایی که بی تابی ام
از سر بی صبری نیست
ای مهربانی بی غبار
فرشتگانت را بگو
بار سنگین گناهم را بر دوش بگیرند
و بگذرانندم
از کمین گردنه های بی گدار
که من جز با خطا
کوله ی خویش را سنگین نکرده ام
برایم از اشگهای شب بیدار،
بالی از نور بیافرین
تا راهم
را به خلوت بی خدشه با تو بگشاید
که تو به هر آفرینشی توانایی
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390 1:52 قبل از ظهر توسط علی بابا
|

مانده ای در بیابانم ،
ای حضرت نور
دست و پایم مرا زنجیر کرده اند
راهم به آسمان نیست
جز با این چشمها که در خوابند
می شود روزی من
که از سنگ بیابان بازشناخته نمی شوم
در گذار دامان تو
بشکنم
بشکافم
و در رکاب تو
بشکفم و جان بیفشانم
شرمم می شود
چه کنم
اگر این آرزو را هم نداشته باشم
تا آمدنت نمی مانم
چه انتظاری برای آمدنت؟
مگر دعایی از سر دل
با تکیه بر اریکه ی رفاه
مگر گاه غروب آدینه ای
و نامی که بر لبی ،
تنها میگذرد
گاه دردی
استغاثه و التماسی
و نسیانی که درمان از در نیامده ،
سر می رسد
بسیار ِ ستمهایی که بر تو روا داشته ام
گره در گره میان گلویم نشسته اند
و گریه نمی شوند
حال ِ آنها
تنها سر بر دامان تو
و به زیر کسای مهربانی ات
منبسط می شود
می دانم
خار بیابانم
نواختن من گلبرگ دستان تو را می آزارد
اما این خار بیابان را
پای تو
و سفره ی هدایت تو نوشته اند
بیا ای آیینه ی آیه ی نور
که تنها تو را تاب باور این
دلتنگیهاست
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 1:44 قبل از ظهر توسط علی بابا
|
این عشق
عجیب را
که هر
لحظه در من انقلابی تازه دارد
چه کس
باور میکند
وقتی که
تو باورت نبود
مرا
فرسود
این حجم
عظیم برهوت
و این
کوه التماسهای از آسمان فرو ریخته
در من
هزار بهار نشکفته
در خواب زمستانی اند
زمستانی
که دیگر از فرط نتابیدنت
کبود شد
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 7:52 بعد از ظهر توسط علی بابا
|
khodaya zendegi sakhte.halam khoob nis. ghorse jadid mikhoram.az afsordegi miam biroon miram too ezterab. az ezterab miam biroon miram too khabaloodegio khafegi.
kash yejoori ye chizi mano azinja bekane. khodaya faghat khodet mitooni befahmi
che ghodrati behem dadi ke jesmam az ham napashide hanooz.
begir in ghodrato az man.
bezar bepashe az ham in ghafas.
rooham zang zad.
daro be room baz kon.
alame made alame barkhordo maane e.
man inja daghoonam
dasti beresoon .
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 8:7 بعد از ظهر توسط علی بابا
|
چند سالیه که انگار عزیزی از طایفه ی اجنه دوستم داره و من همین چند وقت پیش فهمیدم
بهش گفتم خودتو نشون بده شاید به تفاهم برسیم:)
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 2:35 بعد از ظهر توسط علی بابا
|

طرح از: استاد رسولی
چقدر تکرار شود دل ناجوانمردم
در آیینه ی لطف
وجه کریـــــــــــــــــــــم پروردگار
تا تو باز خیال نابخرد به خود راه ندهی
و در کبودای ظلمت
زانوی غم در آغوش نگیری
باور کن
نور حق آنچنان ناب و نامیراست
که چشمانت سر تا پا سایه هم بپوشد
از هر روزن بسته
دست تابناک خود را
تا قلب مرداب عزلتت می رساند
و تمام نیلوفرهای پژمرده ی بر سر اوفتاده دامان را
روح دوباره می بخشد
و تو می رویی
از ریشه ای ژرف تر
و می بالی باز
گشوده بال تر
در آینه ی بلند آسمانها
دل من
باورم نیست اندوهت را
اینگاه که یگانه محبوب عالم با توست
و امواج درخشان مهر او
در خون تو متبلورند
هر چه من و تو سر به هم آوریم
در هم بتـــنیم
بر خویش سایه افکنیم
عاقبت آفتاب او
از آن ستیغ که گام گمانت بدان نمی رسد
فرا خواهد رسید...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 8:58 بعد از ظهر توسط علی بابا
|
خدا گواهست
بسیار ِ بی تابی های دلی را
که ناچار افتاده به وادی تحمل،
به تلاشی می گراید
ماه گواهست
بسیار ِ آینه ی خیال تو شدن را
در پرده ی شبهای یک تیغ
شب گواهست
بسیار ِ جامهای ِ سر ریز ِ اندوه ِ پــیــــــــــــــــاپی
را
که در ِشان نکشیده، سر می رسند
پنجره گواهی میدهد
بسیار ِ مرگهایی را
که از آستانه فرایم گرفتند
و جانم را نگرفتند
ماه
این نسیم
همین خورشید
گواه که چه گویم
به تماشای نمایش هر شبانه ی روزگارم
عادت دیرینه دارند
هِــــــی
روزگار...
بر گُرده ی هر که رنجورتر، گِرانتری
دیگر چشمانم دنباله ی ستاره های جفا نیستند
دیگر، یک سر، سـِـپرم
بر من ببارید ای تیرهای تشنه کام
قلبم جام گوارای سر مستی تان!
ینوش از خون من ای غم
که شراب، آتش دیده تر ازین نخواهی جست
بـپای ..!
مباد جرعه ای بر جا
بماند
که خاکیان را
هستی سوز خواهد شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 11:44 بعد از ظهر توسط علی بابا
|