
ای سکوت پر شکوه شبانگاه
که گسترده ای کران تا کران
بالهای مشکین خویش را،
بر من بــِتـَن
شاید به صبحی نه چندان دور
از پیله بِرستاخیزم
با بالهای رنگین و کوچکم
رهسپار شهر ابرها شوم
و تارهای تنگ بستگی را
بر خاک افکنم
و رها شوم،
آنجا که دیگر پنجه ای
گلوی نحیف روحم را نفشارد
و دستی
بال های تمنایم را
زنده زنده به خاک نسپارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت ۱:۳۲ ق.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...