ای سکوت  پر شکوه شبانگاه

که  گسترده ای کران تا کران

 بالهای مشکین خویش را،

 

بر من بــِتـَن

شاید به صبحی نه چندان دور

از پیله بِرستاخیزم

با بالهای رنگین و کوچکم

رهسپار شهر ابرها شوم

و تارهای تنگ بستگی را

بر خاک افکنم

و رها شوم،

آنجا که دیگر پنجه ای

گلوی نحیف روحم را نفشارد

و دستی

بال های تمنایم را

زنده زنده به خاک نسپارد...