ایمان آور
من به همین وسعت اندک از قلبت قانعم
گرچه تمام جغرافیای قلبم را
آسمان عشق تو به زیر گرفته است
میترسم از آن روز که همین سهم اندک را
حرامیان از راه رسیده غارت کنند
و تنگ نازک امیدم را
به انگشت تلنگری بشکنند
میترسم از آنکه دست سنگین روزگار
سیلی دیگرش را
نثار صورت زمهریر زده ام کند
و به اشارتی دوباره
آیینه ی مترک دلم را از هم فروپاشد
ماندگار ابدی من..
دیر یا زود میروی
دیر یا زود دلت میرود
و گامهای رفتنت بر صحن خونین قلبم
داغ دیگری به یادگار خواهند گذاشت
پس امروز که هستم
دیوانگی دلم را باور کن
و به از هم گسیختگی پاره پاره های قلبم ایمان آور
و بشناس
پریشانی چشمانم را
که از غم تو بر خویش میفشرند
و آب میشوند...
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۴ ق.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...