برای چند هزارمین بار: خسته ام

سردرگم و جویا

نیافتن های مدام چون سایه های بسیار

بر سر و جانم سنگین شده اند

و درین برهوت ارواح

تنها روح توست هنوز دختر!

که مرا رها میکند در دامان خوابهای خوب خوشبختی

شبیه یافتن آتشی در چله ی زمستان

یا سرپناهی در رگبار بیرحم بهار

نعره هایم

در قفس سینه حبسند

و مجال اندکشان

همین واژه بازی بی تاثیر است

گاهی توهُم کمال آنچنان می رسانَدم

که به آوازی گرم

مرگ را صدا میزنم

و به زیر پنجره دراز میکشم

دستها باز،

و پاها...

بی اندیشه

بی اندوه

بی انتظار

و به اختیار می میرم

.

حال چکنم

با این اتاق خاموش

که پنجره اش به آسمان قد نمی دهد

جانم حسین


من و دل کندن از دلبر محاله

دلم با دلبرم در شور و حاله

با این آقا به این خوبی ندونم

کی گفته کربلا رفتن خیاله

دمادم این دعا ورد زبانم

ببینم کربلا را تا جوانم

درون سینه آسایش ندارم

نیستان را به آتش می کشانم

ببین آشفته گشته وضع و حالم

دگر بشکسته بالم بس ننالم

ز بس که فکر دیدار تو هستم

حریم تو شده فکر و خیالم

دل من بیقرار کربلاته

همه میگن بهشت ایوون طلاته

دیگه اینجوری عادت کردم آقا

دیگه کرب و بلام تو روضه هاته

کرامت میکنی با یک اشاره

رخ تو آسمون، چشمات ستاره

واسه لطف نگاه مهربونت

غریب و آشنا فرقی نداره...

مداح: حاج عبدالرضا هلالی

بشکار مرا

که نشستن عذاب الیم است

اینگاه که جهان در چشمم تنگ و تیره می نماید

و آمال مردمان، پست

دست سویم بگشا

و مرا از غرقابه های قیرگون زمین

نجات ده

یاد آر مرا

 که در اعماق زندگی میکنم

و اندکی بلندتر لبیکم گو

من نتوانستم

تو بال همتم برانگیز

که پیکر آرزویم رو به زوال است


خوشا واژه

که میان انبوه بهت های پیاپی

عاقبت سینه را می شکافد

و سنگی چند بیرون می پراکند،

از سلسله کوه های اندوه

این گاه که غم از فرط بیکرانگی،

گنگی پیشه کرده است

که گر غمخواری هم باشد

زبان الکن است

واژه ها

شهامت آن ندارند که باری برگیرند

و شانه ای سبک کنند

دیگر شب

با نجوای بی واژه ام بیگانه است

و من،

جهانی بر دوش،

افتاده از نفس

 

به کدام سوی زمان بیاویزم

.

چشمانم کلید داران دریایند

اما افسوس

که اشگ هم، دیگر گویای گریه هایم نیست

.

پس چه کنم

که بودن و نبودن

این هردو

برایم ناگوارند

و من دچار قحطی قلبم

در سرزمین زمهریر زده ای

که پناهی از آتش

در قاموسش نیست

نماز میخوانم

بر کُشته ی خویشتن

که تنها شاهد این مرگ مظلومانه منم

این مرگ موعود،

از سالهای سست عهد بستن

 

بر مرفق تیغها و دشنه ها

مُهر انگشتان زنیست سخت سنگین دل

زنی که به حقیقت واژه های من راه نبرد

زنی دور از دنیای من

شبیه تمام آدمها

او که

عهد با فرهاد بست و وفا با خسرو کرد

روی از یار پوشید و پرده بر اغیار گشود

 

اکنون ای فسون شبهای آکنده ی من

بگو زخم نمکین غیرتم را

به چه بسپارم

سخن از تقدیر طبیب این زخم نیست

بگو چه سازم

با شبیخون مزمن تاولهای خواستن

که تنم را می سوزند

و دستان پرستارت نیست

 

دلم...

به وسعت عشق تو تنگ است

ابرهای بیدریغ غم حوالی روحم طواف میکنند

اندوه ِ ماندن چونان مادری دیرینه،

برایم لای لای افسوس سر میدهد

و من در خلسه ی آغوش گرمش به خواب میروم

خوابهایم...

آنسوی پنجره های بخار گرفته

میان سکری غریب در پروازند

و من، نظاره گرم

از شرجی چشمان خویش

تا آنقدر اشگ بریزم

که آب شوم

و خورشید به صبحی بکر و تابناک

بنوشدَم