
برای چند هزارمین بار: خسته ام
سردرگم و جویا
نیافتن های مدام چون سایه های بسیار
بر سر و جانم سنگین شده اند
و درین برهوت ارواح
تنها روح توست هنوز دختر!
که مرا رها میکند در دامان خوابهای خوب خوشبختی
شبیه یافتن آتشی در چله ی زمستان
یا سرپناهی در رگبار بیرحم بهار
نعره هایم
در قفس سینه حبسند
و مجال اندکشان
همین واژه بازی بی تاثیر است
گاهی توهُم کمال آنچنان می رسانَدم
که به آوازی گرم
مرگ را صدا میزنم
و به زیر پنجره دراز میکشم
دستها باز،
و پاها...
بی اندیشه
بی اندوه
بی انتظار
و به اختیار می میرم
.
حال چکنم
با این اتاق خاموش
که پنجره اش به آسمان قد نمی دهد

اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...