تو در توی ازدحام این شهر...

آسمان را اگر گم نکردم

هنرمندم...

و آه...

و آه...

نام زیبای توست پروردگارم...

که هر آن چون نسیم

از دشت سوخته ی سینه ام

بر می خیزد. . 

یا صاحب الزمان ادرکنی

باز غروب جمعه و

شما و

نامه ی تباه اعمال من

چه شرمی باید مرا

از محضرت ای حضرت نور

که شط زلال چشمانتان را بیتاب میکند،

تماشای لغزیدن من

 

ای کاش تمام شوم

ای کاش پایان گیرم

تا بیش از این دامان معطر مهربانیتان را گم نکنم

 

ای کاش شانه ای داشته باشم به قدرت کوه

که اندکی از اندوه مقدستان را

بر دوش کشم

ای کاش بدرد پرده های این غفلت مدام

که نگاه از مرداب عفن دنیا برگیرم

و به تماشای تبسم آفتاب گونه ی شما مسحور گردم

مرا ببخش ای معصومیت مجسم

ای روشنای لایزال

ای مهر مستدام

که اسیر دام عجوز دنیا

و حبس نفس بدکار خویشم هنوز...

شبست و حال دل من شبیه پروازست

دوباره در طلب تو دو بال من بازست

گشای راه رسیدن به روی خسته ی عشق

که زخم صخره به تن دارد و غزل بازست

دلم زلال شبنمی ست

که سحرگاه از برگ گلی می شکفد

و در صراحت آفتاب ظهر

به دشت روشن آسمان کوچ میکند

دل من

ماهی کوچکی است

که در تُنگ سینه خواب دریا را می بیند

و با تلنگر اندکی از بی مهری

سرطان احساس می گیرد

هوای دلم نیلگون است

از نسیم؛ سرشار

از روشنی آکنده

از آب؛ آگین است

دلم مشت خونین عشق است

که بر سینه ی دیوارهای سپید-چشم جفا

چون لاله ی شهید؛ شکفته است

و تا صبح رستاخیز

گرم و گلگون

خواهد تپید...

بگذار کسی یار نباشد

وقتی آفتاب نگاه تو

مرا فرا گرفته است

ای نور آسمانها و زمین

هر کنج ؛ عزلت گزینم

ذرات تابان ذات مقدست

از قلب روزنه ها رخنه میکنند

و تا انتهای ظلمت مرا در می نوردند

محبوب من

سایه از سرم برمگیر

که زیستن در سایبان رحمت تو

روییدن و بالیدن در ژرفای روشنی ست

ای هوای ناب باران

تاک تشنه ی تکیده ات

به بی دریغ محبت تو محتاج و مشتاقست

و تو انی که هنوز

دست تمنا فراز نرسیده

پیشانی خشیت به خاک ننشسته

و اشک آرزو در دیده نجوشیده

می بخشی و می بخشی و می بخشی

و سرشار میکنی

تا کنه جنون

کاش آنقدر آسوده بال بودم

که به سینه ی نیلوفرین آسمان پر می گشودم

و در نهر نوازش نسیم

ترانه ی نور می سرودم

افسوس اما بال و پرم مقیم قیرستان گناه است

و اسیر قفس هوس

و تو ای خداوندگارم

تنها تو

کلید دار حبس نفس ستمکار منی

رهایم کن...

 

مرگ

شوق من به تو ای مرگ

با تمام تباه کاری ام

چون حسرت جانکاه اسیری ست

به گذار نسیم آزادی

تو را دوست می دارم ای مرگ

که تو انتهای رنج منی

و آغاز پر کشیدنم

سمت روشن خدا

من از هجوم اندوه به تو نمی اندیشم

به تو مشتاقم

چون محبتی مجاز

که به حقیقت عشق می رساندم...

چه کنم

من چه کنم

با امواج بی دریغ مهربانی تو

که صبح و شام نمی شناسند

و بر دشت خشک دلم نشیمن می زنند

بگو ای یگانه ی شگفت من

چگونه چشمانم قامت عظمتت را قاب گیرد

و قلبم هزار تکه یاقوت آتشین نشود

پروردگارم

محبوب بی بدیل دلم

از حضیض من بر بلندای تو سلام

مرا در عشق خویش خونین بمیران

که طاقت فراق تو

در رگ و پی ام نمیگنجد...

تنهایی...

دردهای سر دل مانده...

اشکهایی که باران گلهای بالشند...

... اندوهی که عطرش بهار را مست میکند...

رنجهایی که از قامت سپیدارها رد میشوند...

خوابهایی که هوایی ات میکنند...

نسیم هایی که پیامبران آن جهانی اند...

.

و خدا-نور آسمانها و زمین-

تو را در بر گرفته است

و تو در هاله ای از روشنایی یقین بر اهل زمین و آسمان میدرخشی

به هوش باش

مبادا روشنایت خواب از چشم فرشتگان برباید

و چشمان تو در خواب غفلت

خو کرده به تاریکی ای که هرگز نبوده و نیست

در هجوم دیوارها بپوسد

ستاره های تا سحر بیدار؛ گواهند

سپیده دمانی که چون پیشانی ات تابان است شهادت می دهد

و ماه

در چشمه ی چشمانت در اهتزازی پیروز

اشکهای روشن تو را نشان کرده است...

تو برگزیده ای

 به نشان کلام مبارک اخترتک لنفسی

سرکش مشو

بالهایت را مچین

عرصه ی پروازت را تنگ مکن

لب جز به رضای او مگشای

و از سویدای معرفت حق سرود شکر بخوان

دیگر راهی نیست ...

پروردگارم

نگار همیشه بیدارم

بگذار که در شبی چنین خوش نسیم

در عطر گیسوی تو فراموش شوم

تا دیگر خبر از خویش نیابم

 

ای تنگ ترین غنچه ی آغوش مهربانی

از تو کجا روم

که جز تو همه ظلمت عدم است

و غوغای حسرت و غم

 

سرم را از آسمان سینه ات جدا مکن

که این سر سرگردان اسیر اسرار عظمت توست

 

بر من بنمای

که چشمان گوشه نشینم خاک غربت را باران بزنند

و در تماشای نور بی آفاق تو

پیشانی ام را رنگین کمان شکر بندند

 

ای شکوه نامت از گلوی گلدسته ها در فریاد

از تو تنها نامی دانیم و چون دیوانگانیم

پرده گر برگیری چه سانیم

 

ای یگانه بهانه ی بودنم

سینه ام را بگستران

تا محرم اسرار خدایی ات شوم

و چون ماهی ِ از شوق  لبریز

در بیکران ذات مقدست

گم شوم...

امام علی النقی علیه السلام

امام هادی علیه السلام دعوتمون کردند به کنگره ی بین المللی امام علی النقی. قطعه ی وای بر هتاکین که راجع به حضرت محمد صل الله علیه و آله نوشته بودم رو به کنگره ارسال کرده بودم. کلهم نور واحد فرقی نمیکنه. که با عنایت خودشون به مرحله نهایی راه پیدا کرده بود اما برگزیده نشد.

خیلی خوب بود. کلیپها واقعا تاثیرگذار بودند. ترانه ها همخوانی ها. اصل  عشقی بود بود که با مولام امام هادی کردم. ازت ممنونم امام مهربونم.

اونجا خیلیایی رو که دوست داشتم دیدم:

حامد زمانی حسین قدیانی علی ضیا و اون جوون بحرینی که پیش آقا هل تعلمون معروف رو خوند.

نمیدونین چقدر این آدم با اخلاص و زلاله. به محضر امام هادی علیه السلام شعری رو به عربی میخوند که ترجمه ش روی پرده نوشته میشد. فقط اشک می ریختم از اینهمه شور و مهر و خلوص.

آخر همایش  باهاش دست دادم و چند کلمه صحبت کردیم. بازومو نوازش میکرد. باور نمیکنین این چهره مثه چهره های بهشتی بشاش و زیبا بود...خدا حفظش کنه

آهنگ حضرت ماه حامد زمانی فوق العاده بود. خدا این هنرمند بامعرفتو برای اسلام و انقلاب حفظ کنه.

دارم آهنگ حامد زمانی منو از آخر بازی نترسون رو گوش میدم. به کوری چشم همه ی دشمنان این نظام و این انقلاب و این رهبر بزرگوار. خدایا شکرت که تنفر این آدما رو تو دلم قرارا دادی. به حق صاحب این انقلاب این تبری رو بیشتر و بیشتر کن.

چرا بعضی وقتا ما فکر میکنیم مکتب و اعتقاد ما چیزی کم داره. ابرازش نمیکنیم و به اراجیف یه مشت هرزه فکر گوش میدیم. چرا بعضی وقتا رومون نمیشه. بمیره این آبرو اگه میخواد مقابل رضای تو قد علم کنه...

چه کنم با جسد خویش

که بر دوش گرفته ام

و گم شده ام میان گندمزارهای خونین غروب

آه...برگرد

ای روح رفته ی من برگرد

که مرگیدن و آرام نگرفتن سخت ترین عذاب عالم است

برگرد ای عطر ناب آفتاب

برگرد ای گرمای دلپذیر عشق

با تو راه نزدیکست

با تو آسمان پشت پلکها

و خورشید نقش پیشانی ماست

برگرد ای صمیمیت صبح بر تن نان تازه

برگرد ای تبسمت صفای ابر سپید

برگرد ای دامان دل آویزت عصمت بهار

دارد گلویم در گردونه ی بادهای وحشی گم میشود

دارد نگاهم از هجوم کلاغها می پژمرد

دارد زانوانم از هم میگسلد

دارد قلب صبورم از هم می پاشد...

خدای من

کبوتر سپیدت

در حوض لجن گرفته ی دنیا گرفتار آمده است

دریابش

باز بالهایش را سپید کن

طوق عشقت را بر گردنش آویز

پرواز دوباره اش بیاموز

که در دست تاریکی هنوز

سخت  مشتاق توست...

بقیع

یاران به این آدرس رفته و با امضای خود بقیع رو یک قدم به ثبت جهانی در یونسکو نزدیک کنند.

http://dar-alhuda.net/

اجرکم عندالله