باز غروب جمعه و

شما و

نامه ی تباه اعمال من

چه شرمی باید مرا

از محضرت ای حضرت نور

که شط زلال چشمانتان را بیتاب میکند،

تماشای لغزیدن من

 

ای کاش تمام شوم

ای کاش پایان گیرم

تا بیش از این دامان معطر مهربانیتان را گم نکنم

 

ای کاش شانه ای داشته باشم به قدرت کوه

که اندکی از اندوه مقدستان را

بر دوش کشم

ای کاش بدرد پرده های این غفلت مدام

که نگاه از مرداب عفن دنیا برگیرم

و به تماشای تبسم آفتاب گونه ی شما مسحور گردم

مرا ببخش ای معصومیت مجسم

ای روشنای لایزال

ای مهر مستدام

که اسیر دام عجوز دنیا

و حبس نفس بدکار خویشم هنوز...