شب و جاده و تو...
ای که سرشار است از نفس معطرت، شب
ای سـِــر ِ لبریز شب راهه ها
ای عظمت نگنجیده
خدای من
از واژه جاری شو تا کُنه وجود تشنه ی من
از شب بریز بلورهای خنک محبتت را
تا سرزمین آتش گرفته ی دل من
بر من ببار اشکهای دلجویانه ات را
تا گونگان عطش گرفته ام
اشک شو با من
که فرو چکیم از چشم دردمندان عالم
تا فرشتگان را از پرواز سبکبالانه ی انسان متحیر
کنیم
معبود من
معشوق من
یگانه محبوب من
جذبه ی هر معشوق تویی
هر چه عشق، از توست
من نیز هرچه سوختم از تو سوختم
معشوقه ی زمینی آتشی از عشق سوزان توست که در دامن عشاق گرفته است
هرچند خود ندانند
و باور نداشته باشند و به انکار بکوشند
تو که جلوه های
دنیای زیبایت
برای عمری سر بر
سنگ بیابان، کوفتن کافیست
تو که تنها
تماشای آسمان نخستینت
روح را غرق در
اشک و عشق و فریاد میکند
و تنها نسیم
امواج دریایت
زلف را سلسله ی
جنون...
نظر کن در من
نگاه تو
رستاخیزست
بر خویشم بفشار
تا در آتش آغوشت
بسوزم و خاکستر شوم
آه که چشم چه بار
گرانیست اگر به تماشای تو مشغول نباشد
مرا در اقیانوس
شگفت تماشایت غرق کن
تا جز تو نبینیم
و جز برای تو پلک بر هم نزنم
مرا به غم
غم تمنای خویشت
اندوه التماس
خواستنت مبتلا ،
و قلبم را چونان
خورشید سرخ غروب
شکوهمند و خون
پالا کن
چون نم نم باران
سحر پر درخش و زلالی خدای من
چون نسیم برخاسته
از بهار،مهربان و دلجویی
نه مهربان
که شکوه مهرت
شکافنده ی سینه ها و شکوفنده ی جانهاست
افسوس که دستم از
وصف تو تنگست
و گرنه چنان شوری
در آفرینشت برمی انگیختم
که ذرات متحد عالم از هم بپاشد
و پایه های ایستای
هستی از هم بتلاشند
ای کاش آنقدر
بمیرانی و زنده ام کنی
تا در وجود مقدست
فنا شوم
ای کاش لایقم کنی
تا زیر بار ادعای محبت تو نمانم
مرا چه می شود که
نمی بینمت ای هویدای زمین و زمان
اینگاه که تو فریاد
شکفته بر لبان هر تنابنده
و نور چشم هر
بیننده ای
تو آغاز و انجام
همه ای
تو یکه پیروز ازل
و ابدی
در من
در عبد مسکین
خویش بنگر
بنگر ای جان عالم
بفدای کمینه نظرت
بنگر این دلگویه
هم
بی نگاه تو ابتر است...