تو رو دوست دارم

.................................................

...............................................................................

..................................................................................................................................

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تو رو دوست دارم...................................... .  .   .    .      .       .        .         .

باران

باران، خواب خاطره هایم را میگشاید

و فرشتگانی لطیف تر از خیال

بر دستان بال گشوده ام  نازل می شوند

بوی خیس باران

عطر خوش توست

و این اشتیاق  ِاز من لبریز  را

تنها تو می شناسی 

ای خدای باران




دلگویه

شب و جاده و تو...

ای که سرشار است از نفس معطرت،  شب  

ای سـِــر ِ لبریز شب راهه ها

ای عظمت نگنجیده

خدای من

از واژه جاری شو تا کُنه وجود تشنه ی من

از شب بریز بلورهای خنک محبتت را

تا سرزمین آتش گرفته ی دل من

بر من ببار اشکهای دلجویانه ات را

تا گونگان عطش گرفته ام

اشک شو با من

که فرو چکیم از چشم دردمندان عالم

تا فرشتگان را از پرواز سبکبالانه ی انسان متحیر کنیم

معبود من

معشوق من

یگانه محبوب من

جذبه ی هر معشوق تویی

هر چه عشق، از توست

من نیز هرچه سوختم از تو سوختم

معشوقه ی زمینی آتشی از عشق سوزان توست که در دامن عشاق گرفته است

هرچند خود ندانند و باور نداشته باشند و به انکار بکوشند

تو که جلوه های دنیای زیبایت

برای عمری سر بر سنگ بیابان، کوفتن کافیست

تو که تنها تماشای آسمان نخستینت

روح را غرق در اشک و عشق و فریاد میکند

و تنها نسیم امواج دریایت

زلف را سلسله ی جنون...

 

نظر کن در من

نگاه تو رستاخیزست

بر خویشم بفشار

تا در آتش آغوشت بسوزم و خاکستر شوم

آه که چشم چه بار گرانیست اگر به تماشای تو مشغول نباشد

مرا در اقیانوس شگفت تماشایت غرق کن

تا جز تو نبینیم و جز برای تو پلک بر هم نزنم

مرا به غم

غم تمنای خویشت

اندوه التماس خواستنت مبتلا ،

و قلبم را چونان خورشید سرخ غروب

شکوهمند و خون پالا کن

چون نم نم باران سحر پر درخش و زلالی خدای من

چون نسیم برخاسته از بهار،مهربان و دلجویی

نه مهربان

که شکوه مهرت شکافنده ی سینه ها و شکوفنده ی جانهاست

افسوس که دستم از وصف تو تنگست

و گرنه چنان شوری در آفرینشت برمی انگیختم

 که ذرات متحد عالم از هم بپاشد

و پایه های ایستای هستی از هم بتلاشند

ای کاش آنقدر بمیرانی و زنده ام کنی

تا در وجود مقدست فنا شوم

ای کاش لایقم کنی تا زیر بار ادعای محبت تو نمانم

 

مرا چه می شود که نمی بینمت ای هویدای زمین و زمان

اینگاه که تو فریاد شکفته بر لبان هر تنابنده

و نور چشم هر بیننده ای

تو آغاز و انجام همه ای

تو یکه پیروز ازل و ابدی

در من

در عبد مسکین خویش بنگر

بنگر ای جان عالم بفدای کمینه نظرت

بنگر این دلگویه هم

بی نگاه تو ابتر است...

زنده ام کن

درون تهی ام درد میکند

طبیبان دست از علاج دست کشیده اند

و من دست بر زخم

مضطر و تنها

کلون خانه ی تو را کوفته ام

و پشت همین خانه

از پا افتاده ام

باز کن خدای من

باز کن

به فرشته های دربان بگو سختی نکنند

بازوهایم را بگیرند

و راهم دهند تا بارگاه قدس تو

سنگبارانم

سنگ از میان استخوانم بیرون کش

و با موج بی نهایت مهربانی ات

آلام کشنده ی دلم را آرام کن

پرستارم باش ای غایت آمال العارفین

که تمام راههای عالم به تو ختم می شوند

و چه خوب

که عشقم به غیر را فرجام نمی دهی

تا شاید خود

راه و مقصد و ماوایم شوی

آیا پشت همه ی این درد-پرده ها تو ایستاده ای

و آیا اکنون مرا

چنین شکسته و پریشان

به بارگه لطفت می پذیری

نگاهی کن مرا

و آتشی در خرمن جانم زن

که خبر خاکسترم هم باز نیاید

خدایا خواب تماشای عظمتت

خواب از چشمانم ربوده است

چشمان  مکدر مرا

به تماشای عظمتت درخشان کن

مرا بپذیر

که میدانی عشق هر چه هست

و هرکجاست

از آن توست

اگر عشق باشد

خدایا تو خود راه خطا بر من می بندی

و پشت هر خار گلی می رویانی

مرا بپذیر

تا جام آور نیکانت باشم

و همنشین دوستانت

تصویر چشمان خاک گرفته ی مرا

از قاب غفلت بردار

و به آب بیداری بشوی

نیرویم بخش

قو علی خدمتک جوارحی

واشدد علی العزیمه جوانحی

که استخوانهایم به خمودی خو گرفته اند

و سستی سد پروازم شده است

مرا بپذیر

و به عشق فنا ناپذیر خویشت تجهیز کن

تو را قسم به نام رضا ع

زنجیر از پای اهوی بی پناه بگشا

که بیش ازینم  طاقت سردرگمی و کوری نیست

این شبگردیهای بی حاصل و

روزمردگی های نفرت آور را

از من بگیر

جانم را بزدا

دستی بر سفالینه ام کش

حیات جاودانم بخش

زنده ام کن

زنده ام کن

زنده ام کن

بحق محمد و آل محمد ص

آه ِ من

 

آه ِ من

خواب چه کسی را در می نوردد

جز خواب من

ناله های در سینه به خویش - خفته ی من

پرده ی کدام خلوت شبانه را می درد

جز خلوت من

و اشگهای باران نشده ام

سیل ویرانگر کدام خانه می شود

جز خانه ی من

عمرم را در ناباوری رقم زده اند

به سِرِ آسمانها قسم

باورم نمی شود بی مهری ات

هنوز

هنوز رفتنت باورم نمی شود

دل برگرفتنت در خیالم پرده نمی گیرد

خیال من

دل من

جان من

همه عین عقلند

دیوانه کسیست که یقین ناباوری ام

باورش نمی شود

دیوانه تویی

دیوانه ترینی تو به خدا قسم

 

که آتش عریان محبتم را

هرم چند روزه ی تابستان دانستی

ابدیتی را فصلی ناماندگار تفسیر کردی

و مگر

تفسیر هم میدانستی تو

که کتاب نگاهم را عمری پیش چشمانت گشودم

و سطری هم حاصلت نشد

تنها چون کودکی نادان

بر سطور تمنای من خط ابطال کشیدی

و با خون چکیده از جوهرش

برای از راه رسیده ای

گونه هایت را گلگون ساختی

و من و ترانه های معصومانه ام را

در آتش کین آنانی که وجدانت را زنجیر کردند

 سوختی

مربوط به حدود ده سال پیش- عکس است

دیدی همه آرزویم خاک و خاکستر شد...

تقریبا مربوط به حدود ده سال پیش

بدون شرح

کسی نیست

کسی نیست

کسی نیست

تونیستی

اما هستی

زیر سقف او

کنار او

در آغوش او

و این نیستن و هستنت

نابودم کرد

دلم کجاست

دلم کجاست

تا شکستنش را بسرایم

و از به هیچ نشمردنش شکوه کنم

نمیدانم کجا پناه گرفته است این

که از اندوه و شادی اش

دیگر خبرم نیست

لیلی و مجنون

تا اینجا که حکایت لیلی و مجنون بود

نمیدانم اما چرا جان کندن مجنون ابدی شد

و گذار لیلی از مزار مجنون به تاخیر افتاد

 

بیابانی در کار نیست

اما سوتک حنجره ی مجنون ترک برداشت

و فرو ریخت

 

فریادی نمیتوان برآورد

سکوت جانکاه مجنون اما حجاب آسمانها را درید

 

سنگ؛ همچنان دل لیلی ست؛

اندکی سخت تر

 

دامان لیلی خرامان و بی خبرٰ، این بار نه بر خاک می کِشد

بلکه بر کُشته ی مجنون...

 

لیلی به سلاح نگاه؛ مجنون را کشته بود

این بار اما خنجر به زهر بی مهری آغشت

و نفسش را

در گلو سر بُرید....

گنجشک

 

جای گنجشکی در قفس سینه ام خالیست

همان که تا می تابیدی

زبان به آواز می گشود

و با بالهای کوچکش

عرش را سیر می کرد

همانکه عاقبت سنگباران جفای تو شد

دلش شکست

جمجمه اش ترک برداشت

نایش تنگ شد

نفسش برید

و درلامکانی دور

جان کند

سنگدل!

سنگدل!

خبرت هست که اینگونه باورت نمیکنم

اگر رو در رویم بایستی

و فریاد بزنی دوستت ندارم

 وهزار واِژه از جنین جفا بزایی هم

باور نمیکنم

عجیب است میدانم ولی باور نمیکنم


افسوس که معدنم در ملک نادانان

و خورشید در شهر نابینایان

هرز رفته ام

چشمه بودم یادت هست؟

اکنون مردابی بیش نی ام

و تا ابد میانم تهیست

این حفره ی ژرفی که در من کندی

مرا در خویش چال کرد

و به اندوه بهت آلودی گرفتار


هش دار ای کبک مست مغرور

هش دار  از آتشی که بر دلم گشودی

که روزی پرت را خواهد سوخت

از چه

از چه اجتناب ورزم ای بیخبر

از عشقی که دل و دین و دامانم را درنوردیده

این صحنه ی نمایش که به تماشایش نشسته ای

و آسان به خط نقدش میکشی

از تو تا منتهای اندوه ادامه دارد

خواهی یا نخواهی

خواهم یا نخواهم

و تو بازیگردان این پرده ای

که اسان به کتمانش روی نهفته ای

شانه هایت خوب سبکند

که از واگویه های آتش گرفته ی دلی تنها چون گورستانی خاموش میگذری

و به جان نیمه ی عشق پیرارت دستی نمی آلایی

به تو چه ارتباطی دارد

اگر خانه ی همسایه ی دیرینت از پر ِ پیراهن تو آتش گرفت

چه سرزنشی تو راست

چه نقلیست

تو آن منزه مبرایی

که هیچکس را یارای عتاب تو نیست

به تو چه ارتباطی دارد

اگر عمری برای من

که مثنوی عطشت رابر لب داشتم؛ سراب بودی

و امروز برای از راه رسیده ای چشمه ی کوثر میشوی

آری به تو هیچ ارتباطی ندارد

خوش شانه بالا بینداز که روزگار هم با توست... 

به عشق مرگ

همیشه سنگینم.

بقول سیاوش "انگار برج میلادو روسینه ی من ساختن".

انگار که یه غول پاشو گذاشته رو من و فشار میده.

دیشب ماه جوری نگام میکرد که داشتم دیوونه میشدم.

با تمام تن و جون خواستم ازین دنیا برم.برم.برم...

با اینکه کوله بار اعمالم واقعا خالیه هربار به عشق مرگ

سوار ماشین و قطار و هر وسیله ی نقلیه میشم.

به عشق مرگ.  با یه شادی عجیبی.

این بارم همینطوره.

واقعا هم دوست ندارم و دلم نمیخواد کسی از مرگم ناراحت بشه.

دوست دارم دیگران حواسشون به مرگ من نباشه و زندگیشونو بکنن.

خوب حالا کی خواست بمیره؟

نمیدونم اون فشار عجیبی که شبا متحمل میشم ناشی از چیه.

لال کنندست.

دیشب خواب دیدم دارم از پنجره های تنگ میام بیرون و  پرواز میکنم.

هرچند که بنظرم خوابی بود که بیشتر ذهنی بود تا روحی،

اما دیگه محدودیت ارتفاع نداشتم.تا هرجا میخواستم میشد برم.

اما دریغ! فکر کنم مرگ هم اون زمانی بیاد که دیگه به قول عصار طعمش از دهن افتاده

نمیدونم تو این دنیا با چی آروم میگیرم.

شاید تنهایی که الان دارم میرم تجربش کنم. شاید بودن با تو.


دوست داشتم یه گوشه ی حرم امام رضا ع رختخواب بندازم و بخوابم.

اونجا به آدم آرامش میده اما من زیاد نمیتونم بشینم و نیاز به افتادن!!! پیدا میکنم

اون روزی که گوشه ی شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه س خوابیدم

و کاپشنمو انداختم روم خیلی کیف داد.

آخه جایی نداشتم برم. البته سعی کردم که بی احترامی نشه.

اگه آدم برای خدا زندگی کنه تو نمازم حواسش جمع خداست.

چون حرام که نمیکنه هیچی چیزای مباح بی فایده ی ذهن پر کن هم نمیبینه

و گوش نمیده که یه پرده ش بیاد تو نمازش و به سلام نماز برسه

بببینه خدا تمام قد به نمازش گوش میداده و این اصلا نفهمیده به خدا چی گفته.

اینا رو دارم به خودم یادآوری میکنم.

چرا فکر میکنیم باید حتما از همون اولش از انجام واجبات و ترک محرمات دینمون لذت ببریم؟

اصلا اصل بندگی اینه که تو از چیزی خوشت نیاد و بخاطر خدا انجامش بدی و خوشت بیاد و برای خدا ترکش کنی. این یه حدیثه که دارم میگم.

اونوقت کم کم میل و سلیقت هم میشه سلیقه ی خدایی.

بقول برادران مومن اللهم الرزقنا...

دستخط عزیز

ادامه نوشته

حدیث از حضرت مهدی عج

وجود من براى اهل زمين، سبب امان و آسايش است، همچنان كه ستارگان سبب امان آسماناند.

پناه به خدا مى‌رم از نابينايى بعد از بينايى و از گمراهى بعد از راهيابى و از اعمال ناشايسته و فرو افتادن در فتنه‌ها.


ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى‌كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ‌يم، كه اگر جز اين بود گرفتارى‌ها به شما روى مى‌آورد و دشمنان، شما را ريشه كن مى‌كردند. از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد.
_______________________________
یاد بگیرم بجای شکایت از زمین و زمان گاهی هم خدا رو بخاطر این نعمت شکر کنم.
امام زمانتون رو یاری کنید.هرجور که میتونین حقیقی، مجازی، زبانی،دعایی، کتابی، عملی، تشویقی،نشری،هنری،پیامکی،آموزشی،انفاق به نیازمندان، حتی اگه شده به مسکینی ماهی یه بار یه مبلغی بدین. فقط مواظب مسائل انحرافی باشین

اولین کارتی که برام فرستادی

ماه، تمام است

امام زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمودند:

اگر شیعیان ما ـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خویش موفّق بدارد ـ در وفاى به عهد و پیمان الهى اتّحاد و اتّفاق مى داشتند و عهد و پیمان را محترم مى شمردند، سعادت دیدار ما به تأخیر نمى افتاد و زودتر به سعادت دیدار ما نائل مى شدند.

ماه، تمام است

و نعمت، تمام

تو صبحی دگری

که می شکفی از فراخنای نرگس آگین آسمانها

تو آن قامت ِ خرامان به وقاری

که در بیکران باغهای عصمت

بهار از دامان و

بنفشه از گریبان می فشانی

دست دلجویت

بر سر جهان ظلمانی ماست

که از هم نمی تلاشد

و ظلمت ِ دلهای سنگ ماست

که بر چشمه ی زلال هدایت تو سد شده است

آه مهدی جان

شرمم میشود ازین شادی یک روزه

برابر تمام عمری که بر پلشتی اعمالم گریستی

و من در وادی غفلت...


پیشانی ام در التهاب است

انگار که روز حشر است و هراسان به دنبال پیراهنی ستم

که بر جوارح گناه زده ی عریانم پیچم

اما دریغ

من همانم که بهتر از من میدانی ام

زخم زننده ی قلب منتظر و رئوف شما

سنگ در دامان همیشه ای که

حریم خیمه ی شما را نشانه میگیرد

بر من بشورید ای کائنات

وای بر من

که امامم را یاری نکردم

و تنها "ذکر یالیتنی کنت معکم" سر دادم

فریاد بر من

که فرمان نبردم

وسستی را فرمانده ی خویش ساختم

افسوس بر تمام عمرم

لعنت بر نفس بدکارم

که امام مظلومم و نائب غریبش را

در طوفان فتنه وا گذارده ام

و حدیث نفس خویش را بحر طویل میکنم...

وصف العیش نصف العیش

جایـــــــــــــــــــــــــــــــــی برای مــــــــــــــــــــــــن

خدایا

رنگها رو به افولند

خاک پاشیده اند بر پرده ی تماشای من

انتظار دیوانه ام کرده است


دستم به چیزی گره نمیخورد در این عبور پر سرسام

به اختیار نیستم

روزها به جبر ورق میخورند و شبها به زجر، رقم

 سیم خارادارهای تبعیدگاهم آسمان خراش شده اند

خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام

مُهر اسارت بر پیشانی و

داغ اندوه بر کتفها، شناسم کرده اند

میخواهم بروم

جایی جز دنیا،  جزجهنم و بهشت

جایی دیگر

در تمام این گردونه ی عظیم

جایی برای من نیست

منی که بیرون زده ام از پیکر دنیا

چون زیادی ِ گـِل خلقتش

آااااااااااااااااااااااای بپاشید از فریادم

ای اهالی صامت آسمان و زمین

و ای تمام دیوارهای ترک برنداشته

جایــــــــــــــــــــــــــــــــی بـــــــــرای مــــــــــــــــــــــــــــــــن نیــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــت؟

قفل

واژه پرداز دلم قفل است

دیوارها مبهوتند

همان اشباح سپید همیشه ایستاده

 

آنسوی پنجره هم

چیزی نیست که بگشایدم

آسمان با همه شکوه حیرت انگیزش

برای من سقفی روزمره ست

باران نیز...

گِلم خشک شده است

پر از تَرَکم

مشرف به شکستن

نه شوقی نه آشوبی

و نه حتی غمی

دچار شده ام به سکوت و تماشا

وسیع شده ام

چون طناب ِ پر گره ای منبسط

عضلاتم پر از مشتهای بهم فشرده ی تقلایی عمیق است

چشمانم

نوازندگان سمفونی فریادهای بی فرجامند

شیب تنابندگی ام در مظان خفتن است

تصویرها درهمند

آشیانم در تخدیر دودهاییست

که از سوختن بندهای بدنم برخاسته اند

نمیدانم

شاید هم مرده ام و ابرها دوره ام کرده اند

پر از عطش نگاشتنم از تو

و تو

همان نشسته بر شاخه ای

که دُم سبک نمیکنی

تا اندکی دستت برسانم

مگر جگرم تازه شود

.

شعرهایم

همه با اهتزاز پرچم تسلیم تمام می شوند

و آه

خیال تو هرگز

هوای آتش بسش نیست

painting by artist Toni Grote

ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر.. .  .   .    .      .

"حافظ"

سلام بانو

لطفا برید به وبلاگتون براتون شماره ی جدید رو گذاشتم

تلخ

واژه الکن است

یا دل تو، سنگ؟

یادت هست

چه شبها که در آرزوی هم به خواب رفتیم

صبحی اما به عتاب مادرت

زهر میان کلامت ریختی

و من که نامه های تو را چون جرعه های آب حیات می نوشیدم

از تلخی بر خود لرزیدم

و عمریست که با مرگهای پیاپی ام "بهشت زهرا" را به نام خویش کرده ام

قهرمان غم شده ام

شاید دلم دریاست

که هوای طغیانش نیست

اما نه

دریا دل توست

که کشته های مرا به کام می کشد

 و بر ایشان موجی هم پریشان نمیکند

آری

دریای آرامیست

کوه سختیست

جنگل مغروریست دلت

و من هر چه می بینم تویی

و جای خالی تو

و میان این تناقض عجیب

سرگردانی ها

و سر در گریبانی های من گل میکند

بی ذره ای آفتاب

برای شکفتن و سربرداشتن

برای خندیدن

برای اندکی ...


سوختم از انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.........................ار

_________________________________________________________________________

"زجرگل بلبل کشید و بوی گل راباد برد .. .  .   .    .     .

چه کسی سیبم را دزدید

تا ابد حرامش باد.. .  .   .    .     .


مرگیدن

کنارم اگر می ماندی

سازگان ِ درهم اندوه

اینسان صریح

بر سینه ام قد نمی کشید

و خیش پریشانی

اینسان سخت،

مغزم را شخم نمی زد

کنار من

جای خالی تو همان حفره ی حسرتست که قلبم را سوراخ،

و چاله های ممتدیست که اندیشه ام را به سقوط دچار کرده است

کوه درد شده ام

نوشداروی من!

سهراب تو سر بر بالین مرگست

شفای زخمهای منست دستان پرستارت

از چه بسته اند دستانت

دستانت،

از چه بر هم نشسته اند

مگر تباهی ام اینهمه تماشاییست

تو را از مرگ خویش نمی ترسانم

که مرگ من، نقطه ایست بر حکم رنجی عظیم

مرگیدن،

این جان کندن چندین ساله،

این در باتلاق فروغلطیدن بی نفس

هراسناکت نمی کند...؟

پری

پری پری،  پریشانم                    ز دست رفته سامانم

شکسته قلب رنجورم                     فسرده جان ویرانم

ز حال من نپرسیدی                          گلم گل گلستانم

که همچو باد پاییزی                     پر از جنون بارانم

مرا ببر ز دنیایی                 که بی تو دوزخی تنگست

گشا بهشت آغوشت                     به  روی آتش ِ جانم

چرا دلم برنجانی                          ترنج نازک اندامم

نمانده دیگرم طاقت                   تو بیش ازین مرنجانم

فدای ناز لبخندت                         فدای نور چشمانت

  ز گریه کاسه ی خون شد               میان گود چشمانم 

به راه تو به امیدی                        نشسته ام امید من

به کوبه های نومیدی                     کبود ِ غم مگردانم

سلام

سلام ای حس لبریز باران

سلام ای دل لرزه ی مهتا ب زدگی

سلام ای موسیقی مسحور کننده ی اشتیاق در خلوت سپید شکفتن

سلام ای شور روحانی عشق

سلام ای شار سرشار عشق

سلام ای دگرگوننده ی لحظه های من

سلام ای خاطره ی خندیدنت عطر خوش بودن،

سلام ای سایه ی صمیمی آفتاب بر پیراهن افتاده بر چمنم

سلام ای مائده ی مهربانی خدا بر سفره ی منتظرم

سلام ای چراغ تا همیشه روشن شهودهای شبانه ام

سلام ای قامت مشکین ِ ایستاده بر شکستنم

سلام

تو را به روز حسرت انذار نمی دهم

که تو آن ایستاده بر قله ای

که بیم فرود نداری

تو را از بازی روزگار نمی ترسانم

که دلم در کف توچون گوی چوگان سرگردانست

تو را به چتر تنهایی خویش فرا نمی خوانم

که تو فرمان بارانی بر من

تنها تو را

به عشق میخوانم

به گنجی که تو میدانی و باز نمی یابی اش

به بکر نسوده ای که مُهر سرانگشتان تو را

رخصت درخشیدن میداند و بس

بگو چند قرن مویه کنم

تا قدمی سویم رنجه شوی

انار

کاش انار قلبم را می شکافتی

تا در آن جز بلورین نگین های خونین عشق نبینی

و انتظارم را

به جبر برخاسته از عجز تفسیر نکنی

ای لحن بودنت، لای لای ِ آرمیدنم

به چه امیدم وانهاده ای

مرا که نفس می بُرم،

اگر نسیم از زلف تو برنخاسته باشد

مزن اینسان بر طبل هجران

مکوب اینگونه بر کوس نومیدی

که سحرگاهی قریب،

اشک شمع،

شعله ی امیدش را خواهد بلعید

و پیکره ی رنجورش را آب خواهد کرد.. .  .   .    .

خانه ی دوست

 بعد از مدتها آهنگ و کارت پستال فلشی رو خیلی دوست داشتم دوباره دیدم

هنوز بعد از اینهمه سال سر جاش بود. منقلبم کرد. چشام خیس شد...این آهنگ، بی نظیره

از اینجا ببینید