کنارم اگر می ماندی

سازگان ِ درهم اندوه

اینسان صریح

بر سینه ام قد نمی کشید

و خیش پریشانی

اینسان سخت،

مغزم را شخم نمی زد

کنار من

جای خالی تو همان حفره ی حسرتست که قلبم را سوراخ،

و چاله های ممتدیست که اندیشه ام را به سقوط دچار کرده است

کوه درد شده ام

نوشداروی من!

سهراب تو سر بر بالین مرگست

شفای زخمهای منست دستان پرستارت

از چه بسته اند دستانت

دستانت،

از چه بر هم نشسته اند

مگر تباهی ام اینهمه تماشاییست

تو را از مرگ خویش نمی ترسانم

که مرگ من، نقطه ایست بر حکم رنجی عظیم

مرگیدن،

این جان کندن چندین ساله،

این در باتلاق فروغلطیدن بی نفس

هراسناکت نمی کند...؟