خدای من
خدای من
دلم را
از اندوه مهر اغیار برکن
و به وجد ابدی عشق خویش مبتلا کن
خدای من
چنان دلتنگ دشتهای روشن دیدار تو ام
که هوای هرچه حور و بهشت را به خویش وا میگذارم
و بسوی بی نهایت نور تو می شتابم...
خدای من
دلم را
از اندوه مهر اغیار برکن
و به وجد ابدی عشق خویش مبتلا کن
خدای من
چنان دلتنگ دشتهای روشن دیدار تو ام
که هوای هرچه حور و بهشت را به خویش وا میگذارم
و بسوی بی نهایت نور تو می شتابم...
بار باید بست
که پرستوی سفر
بر شاخ لحظه ها لانه کرده است
کوچ
اتفاق ناگزیر زندگیست
هر چه بی تعلق تر
سبک بال تر...
بوی خون می خیزد از خاک بسترم
کشته ی خویش بر دوش،
پی اندک سرزمینی برای سپردن این هیمه ی آتش بر زبانم
.
دلم خون، چشمانم خون، دستانم خون
و چون باد باران زده گنگ و مجنون
از گیس سبز بیدها بر سینه ی خویش تازیان میسازم
و در گستره ی مشکین شب،
پایان می گیرم...
چمنزاران روشنش را به زیر گامهای ستم گرفت
و لاله های شبنم زده اش را خون جگر کرد
اکنون چه مانده زان دشت بالنده
جز زمینی بی جان و آسمانی غمین...
رفتگان را آفرینگان ترحم می فرستی
و مرا زنده زنده دفن میکنی
در گورستان خاطره هایت
.
چه رسم تلخیست پیش از آنکه بروی
گورت را میکنند،
به سرپنجه ی بی مهری
و آنگاه که رفتی
سنگ سوار بر سینه ات را نوازش می دهند
و جای قلبی که خون کردند
گل سرخی میگذارند،
به یادگار...
بترس
بترس از آن روز که قلبت را به زیر قدمهای ستم لگد کنند
و فریاد تظلم خواهی تو
از پرده ی گوشهایت فراتر نرود
آنگاه که بر مزار خویش نشستی
و شکسته های غرورت در میانت گرفتند
از من یادآر
از من
که ویرانم کردی به گناه عشق
از من یادآر
از من یادآر
از من...
حلالت نمیکنم ای حرامی دل و جان
حلالت نمیکنم که شکوفه های اشتیاقم را بر شاخه خشکاندی
و میوه ی خونین قلبم را به گامهای نخوت خویش لگدمال کردی
حلالت نمیکنم هرگز!
که حرمت تمنای مرا پاس نداشتی
و دستان خواهشم را
در خاک بی حاصل انتظار کاشتی
تو تمام ابرهای خاکسترین اندوه را به آسمان سینه ام فرا خواندی
و دست هرچه آفتاب را از پیشانی تشنه ی من کوتاه کردی
حلالت نمیکنم ای تندیس نستوه غرور
چگونه جان به در می بری از طوفان اینهمه نفرین
به کجا پناه می گیری از رگبار اینهمه گریه
...سراپرده های دلم را به نور می گشاید
خورشید گنبد آسمان نشینت...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...پروردگارا
زمینیان سر به هوایت
موجودیت جنون را به سخره می گیرند
چه کردم مگر که من دیوانه را
به میان اینان تبعید کردی...که شط خونین عشق را،
تنها به نظاره آمده اید و بس
سهمتان از شور آن اشک
و از شیرینی اش تماشای لبخند معشوقست و تمام
ببارید
بی شرم و واهمه ببارید چشمان اندوهناکم
که جز خدا
چشمی به این خلوت خموشانه گشوده نیست...و هرگز نیز نخواهی دانست
التهاب خونین این جگر آتش به جان گرفته را
چه بگویمت
چه بگویم دل چون کوه، سختت را
که نجوای سوزناک نیاز مرا
ناشنیده به خویشم بازخواهد گرداند...