بوی خون می خیزد از خاک بسترم

کشته ی خویش بر دوش،

پی اندک سرزمینی برای سپردن این هیمه ی آتش بر زبانم

.

دلم خون، چشمانم خون، دستانم خون

و چون باد باران زده گنگ و مجنون

از گیس سبز بیدها بر سینه ی خویش تازیان میسازم

و در گستره ی مشکین شب،

پایان می گیرم...