بوی خون
بوی خون می خیزد از خاک بسترم
کشته ی خویش بر دوش،
پی اندک سرزمینی برای سپردن این هیمه ی آتش بر زبانم
.
دلم خون، چشمانم خون، دستانم خون
و چون باد باران زده گنگ و مجنون
از گیس سبز بیدها بر سینه ی خویش تازیان میسازم
و در گستره ی مشکین شب،
پایان می گیرم...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۸ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...