عذاب

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

 

عذاب عشق تو

تاوان کدام کبیره ی ناکرده است

که در سوخته ترین فصل روزگار

زمین و آسمانم را به خاک و خون میکشد

چشمهایت

دو زیبای ظالمند

که از گریبان مژگان، تیغ آفتاب مرداد می افشانند

سینه ی زخمناک نمک سود مرا

تو کیستی که از تو بیزارم و بی تو زارم

کیستی که از لبخندهای شیرینت شرنگ حرمان و شوکران حسرت بر حنجره ی عطشناکم فرو میچکد

کیستی ای که تا مرفق به خون جگر من طهارت کرده ای،

و به قبله ی بیداد خویش نماز میکنی

پرواز بر تو حرام باد

اینگاه که شرحه شرحه های قلب مرا گردن گرفته ای

و بر شکسته های استخوانم گام ستم کوفته ای...

ای بنده ی خدا

ای بنده ی خدا شبه دوستانی که دینداری تو دستمایه ی تمسخر و استهزاء آنهاست را

بحال خود رها کن و بگذار که در طغیان خویش سرگردان بمانند

"الله یستهزی بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون"

ای بسا مردم خشک مغز و جاهل که پیروان حق و هدایت را ریشخند کردند و نابود گشتند

و اینک نه نامی از ایشان مانده و نه نشانی

"کل شیی هالک الا وجهه"

همه چیز هلاک میشود مگر وجه او

بیا و گوش جان بسپار به زمزمه ی این حدیث حسینی که:

هرگز رستگار نمی گردند کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند.

سرم را به سینه بفشار

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

سرم را به سینه بفشار

تا دلنوازترین ضرباهنگ هستی را

همه تن، گوش شوم

همه جان، پر

بگذار نوای شورانگیز قلبت

صحن باران خورده ی روحم را

آنچنان عطرافشان کند

که فرشتگان را از فراخنای آسمانها

به خلوت ما فراخواند

سرم را تنگ به سینه بفشار شهرآشوب جگرشکار من

و کام عطش کرده ی مرا سیراب کن از آن کانون آتش و شور

باشد که فصل دیگری از حکایت عشق را

در دفتر روزگار رقم زنیم...

اشکهایت

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

از آتش اشکهایت

قلبم آب می شود

و از چشمان دلتنگم به دامان شب فرو میچکد

حال، من اینهمه ستاره را از آسمان خونین احساس برای تو چیده ام

و اینهمه شبنم روشن اشتیاق را از پنجره های همیشه گشاده ی عشق برای تو آورده ام

افسوس اما...

خواب ناز چشمان تو کجا و

حال خونین دل من کجا...


 

فریاد ماهی

من آن ماهی بی تابم

که فریاد آب – آبم

زیر گامهای سر به هوای تو

در حنجره خون می شود...

ابر  الکن

بغضی است میان قلبم

چون ابر سنگین الکنی

که بنای سیل شدن ندارد

و نه اشک

و نه سکوت

و نه فریاد

حجمی از زخم حنجره ام نمیکاهند،

 و قبسی از آتش قلبم

افسوس که مساحت دستها برای لمس این تورم عظیم بس اندک بود

و پنجره ی چشمها برای تماشای این شعبده ی آتش، بس کوچک

سر در گریبان خویش میگیرم و نسیمانه میگذرم

از بضاعت اندک قلبها برای دوست داشتن قلبی که پیامبر جنون بود...

1/4/92   قطار تهران مشهد

می گریم

می گریم

برای آرزوهای سر به زیری که عمریست کنج دلم خاک میخورند

برای زخم های مزمنی که زیر تازیان بی امان درد، متبسم شده اند

برای زیبایی نامکشوف روحی که پیر شد در پنجه ی بی هنر روزگار

می گریم

سخت هم

آنسان که شانه تکانی غریبانه ام پیدای آسمانها شود...

میان بستر

ساعتها

میان بسترم جان میکنم

و روحم از دریچه ی چشمانم آب می شود

آنسان که تا سپیده ی نزدیک

جز چند پر خونین به شبنم نشسته

از من باقی نماند...

در روشن چشمانت

در روشن چشمانت شناورم

و گرانش خیالم به صفر میل میکند

بالهایم گرم پروازست

سینه ام گرم تپش

و لبانم گرم نجوای ترانه های اشتیاق

چشمانم

فریادگران خاموش خواهش تواند

و افسوس که چشمانت هرگز...

راه به ژرفای این حس بیکرانه ندارند...

دل من

دل من

که جز مهرت پیشه و جز عشقت اندیشه نیست

دل من

که گلوگاه خاموش بغض و چشمه ی اشک افشان اشتیاقی

دل امیدوار اندوهناک من

دل مهربان مهجور من

دل روشن شب خو*ی من

با همان بال و پری که به آتش بردی

با همان سینه ای که آوردگاه آتش و خون شد

با همان گلویی که از هجوم ترانه های درد پژمرد

با همان چشمانی که معصومانه به دریا نشست

با همان شانه های مردانه ای که تنها گوشه ی بی تماشای شب شاهد لرزه های غریبانه اش بود

بار هجرت ببند

و بگذر از تمام دیوارهای سنگین و بی سایه ای که تنگت در خویش گره زدند

بگشای بند اندوه از گامهای عزم آگینت

پرواز کن...


 

*شب خوی: خو کرده به شب

قمار

دل دیوانه ام

چرا پریشان عشقی هستی که از آن تو نیست

چرا خون میخوری در تمنای سینه ای که با تو سر سودا ندارد

چرا درافتاده ای به ستیزی که جز خویش زخمناکت بازنده اش نیست

بس کن

دست کوتاه کن ازین قمار بی مر وت

دامن برکش ازین شعبده ی آتش

پای مفشار دیگر بر این جهنم بی مفر

که زهر عشق جگرت را تا مغز استخوان سوخت

و زودا که مرگ، خود مرهم این جراحت عظیم شود...

قویترین مرد دنیا

قلب من

قویترین مرد دنیاست

که داغهای بی محرم و مرهم بسیار بر گرده دارد

و خموشانه لبخند نثار میکند،

چون آفتاب، بی خدشه هستی را...

فواره های سرخ خاسته از آبگینه های احساسش

آبی عافیت آسمان را می شکافد

و نرسیده به عرش

سر به زیر می افکند

تا کبودای سرزمین سینه ام را باران التیام باشد

قلب من

قلب رنجور من

قویترین مرد دنیاست

که هزار دشنه ی شرنگ آگین بر گلو دارد و باز

بیکرانه نغمه سر میکند از عشق...

شهاب

هر ستاره که با آسمان دلم آشنایی کرد

شهاب وار از من گم شد

و چشمانم را میان ابرهای اندوه، رها گذاشت

چه کنم با این دل بیمار

که نعره های جنون زده اش

تنها پرده های جان خویشم را پاره میکند

و نه خیال نازک معشوقانه ای را

چه کنم که آنچنان از مذاب محبت لبریزم که گر لب به افشا گشایم

جبرائیل را پر پیرهن خواهد سوخت

که داند که این پیشانی به گریبان نشسته

طالع بلند کدام آفتاب مهربانیست

که اینسان از هراس هجوم خفاشها

در خویش گره خورده است...

شعر دراز پریشانی ام

شعر دراز پریشانی ام

ویرگول تنفس

و نقطه ی تمام ندارد...

تبعید

دل تبعیدی ام

به شهر خوشبختی عشاق

ر ا ه ن د ا ر د

نمی گنجد

گاهی نمی گنجد

گستره ی نیلگون احساسم در تنگه ی قفس مزمن دنیا

گاهی دیگر نگاه هم حکایتگر مهر بی حدم نیست

و هرچه بیشتر به زورق واژه ها چنگ می اندازم

بیشتر در اقیانوس مستاصل سکوت فرو می روم

تنها شراره ی آهی آتشین

میان باد و بوران هوای بیتاب دلم می شکفد

و در آستانه ی نثار روح به جان امده ام،

به وسعت بی دریغ آسمانها

از پا می افکندم...


 

کوه اندوه

آنگاه که کوه اندوه

آسمان کبود قلبم را تا سینه ی عرش می شکافد

اشک هم دیگر آبی بر این آتش نیست

تنها سوختن خویش را به تماشا می نشینم

و در بهتی گریه آگین

بار برمیگیرم ازین جهان درد...

پروردگارا

پروردگارا

دستان کوتاه تمنایم را

بالهای بلند آسمان سای حرم خویش کن

و پای دلم را از گل هواپرستی و خودپسندی بیرون کش

و به بوستانهای بیکرانه ی رحمتت رهنمون ساز...