قمار
دل دیوانه ام
چرا پریشان عشقی هستی که از آن تو نیست
چرا خون میخوری در تمنای سینه ای که با تو سر سودا ندارد
چرا درافتاده ای به ستیزی که جز خویش زخمناکت بازنده اش نیست
بس کن
دست کوتاه کن ازین قمار بی مر وت
دامن برکش ازین شعبده ی آتش
پای مفشار دیگر بر این جهنم بی مفر
که زهر عشق جگرت را تا مغز استخوان سوخت
و زودا که مرگ، خود مرهم این جراحت عظیم شود...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...