دریا دریا

خسته ام

دردآشنا نمی شناسم

کوله ی رنجهایم طاقت کمرم را شکسته اند

سر به فلک برداشته اند ناگفتنیهایم

دریا دریا خون جگر در گلویم موج می زند

چشمانم شمع شب سوز خلوت عشق شده اند

قلبم مهر بهم فشرده ی فریادهای سر به مهرست

زخمهای بی مرهم مانده ام

به کبودای آسمان بارانی دستی رسانده اند

هیمه ی ابراهیم میسوزانند درون سینه ام

و اینهمه را ای خدا خموشان آتش بجان

مرهم نوازشی نیست...

هرچه کنم

هرچه کنم

هرچه واژه ببافم

نسیمی از طوفان عشقت را

با پنجره های ادراک تو آشنا نتوانم کرد

و افسوس

افسوس که تو را راهی به تفسیر این واژگان گنگ

و شکافتن شگفتی های تو در توی غنچه ی قلبم نیست

افسوس که تو نیز گامهای رفتنت را به خون من خواهی فشرد

و گلوی نحیف احساسم را به چنگ بغضی تلخ خواهی سپرد...

این گاه نا به هموار

این گاه نا به هموار

که سینه ای محرم سر جنون نیست

تازیان زلف به جلاد باد می سپارم

تا تنم را از زخم پریشانی سرشار

و فواره ی سرخ سرکشش را شهاب سر به آسمان سای شب کند

راستی نیز

فرجام این دل مجنون چیست

که اینسان گنگ و سر بمهر

هزار خوان خون و حزن و آتش را به صبر سپری میکند

و دم از دم بر نمی آورد

مقصود اینهمه سرشک سر به زیر

اقیانوس بی افق کدام عطوفت است

که سر به تمام، طالع شدن ندارد

کجاست خط پایان زهر رنج در جام عمرم

که آنچنان بی خویشتنم که ندانم دیگر

مست لذتم یا مخمور درد...

دستانت اگر بودند...

دستانت اگر بودند

آتش پیشانی ام اینهمه بالا نمیگرفت

و جلاد درد بر فتح چشمانم اینهمه پیروز پای نمی کوفت...

کجاست

کجاست نفس حقی

که روح خسته ی مرا

از پیراهن پژمرده ی خویش برانگیزد

و فانوس بدست شبراهه های آسمان کند...

کجاست

کجاست نفس حقی

که روح خسته ی مرا

از پیراهن پژمرده ی خویش برانگیزد

و فانوس بدست شبراهه های آسمان کند...

کجاست

کجاست نفس حقی

که روح خسته ی مرا

از پیراهن پژمرده ی خویش برانگیزد

و فانوس بدست شبراهه های آسمان کند...

تلخ شده ام

تلخ شده ام

بس که بی بهانه بغض فرو داده ام

و بی اشک

گریسته ام

تلخ شده ام

بس که شرنگهای رنگ رنگ عشق را

بی هیچ تقلایی سرکشیده و لبخند زده ام

کران تا کران...

تلخ شده ام

بس که خاکستر تمناهای سوخته ام را در گلو مزه مزه کرده ام

و زهر بی امان حسرت را با شاهرگهایم مکیده ام

تلخ شده ام

بس هم

آنسان که شهد تبسم عشق نیز

شیرینم نمیکند...

حسین جان

حسین جان

شرمنده ایم که گلگونه ی پاک خونت را

به بیابان بایر بیهودگی خویش فروخته ایم

و تمام دعاها و نذرهایمان در گرو ساختن دنیای حقیرمان است

نه برای ظهور فرزندت مهدی

چه حاصل

و راستی نیز

انسان را چه حاصل از اینهمه خودآرایی و خودنمایی بر دیگرانی که چون خویشتنش ناماندگار و فانی اند...

فرجام من

در این شب ایستاده گنگ

فرجام دل من چیست

که شوریده و مجنون

بر شط خون

میان نیزارهای آشفته ی رنج

و در هیاهوی نسیم وحشی حرمان

بسوی نور راه می گشاید...

قلب

در قفس استخوانی سینه ام

مشت بهم فشرده ای از درد، خونبار

سخت خسته نفس میکشد

و مرا تا موعد مرگ از عذاب زندگی لبریز میکند...

سرطان2

جسمت که سرطان داشته باشد

همه نوازشت میکنند و دست به دعا برمیدارند

اما دلت را...

ریشه های روحت را که سرطان شاخه دوانده باشد

هیچکس حتی نمی پرسد:

غمت به چند!

توامان

با تمام تباهکاری ام

اشتیاق جانکاهی به مرگ دارم

که قلبم را از وجد و اندوه سختی توامان سرشار میکند..

شکفتنی دیگر

صبح

عطر ناب آفتاب

با نسیم یاسهای شبنم زده درآویخت

و مرا به بکارت شکفتنی دیگر دعوت کرد...

سرطان

از شعرهایم نمونه برداری کردند گفتند روحت سرطان دارد...

پس از تو

پس از تو مرگ معشوقه ی من شد

و تو ای مرگ دیرپا

مرا فراگیر

در من بدم

تا برخیزم از سر خاکستر خسته ی خویش

که شوق بال ساییدن بر سینه ی نیلوفرین آسمان وصال

به سرپنجه ی آتشین جنونم سپرده است...

غریبانه

میانه ی کدام شام تار من

رخت سپید بختی بر تنت درخشید

در سکوت کدام بغض پژمرده ی من

لبانت از شادی شکفت

در غربت کدام ناله ی من

مستی آهت در آغوش غریبه جام لذت را لبریز کرد...

مرا بخوان...

خدای من

اکنون که قلبم از وجد وصالت می درخشد

مرا بخوان...

و به زلال آفتاب بی واژه ی محبتت

روح از گناه، خسته و پریشانم را

بشوی

مرا بخوان ای محض روشن عشق

مرا بخوان...

رهگذر

دست هر رهگذر دشنه ایست

آغشته به شرنگ طعن

هوای دلها سربیست

و باران چشمها اسیدی

کسی واژگان خونین قلبت را نخواهد سرود

و دستی

ابرهای مکدر خاطرت را نخواهد زدود...

چیکار میشه کرد وقتی یه حرفایی تو دلته یه دردایی تو تنته که نمیتونی حتی به کسی ابرازش کنی

از حرفای شبه زمینی گرفته تا آسمونی

چیکار میشه کرد وقتی یه بنده خدا رو زمین نیس که درکت کنه و دلداریت بده

خسته شدم

جا ندارم دیگه

مرگو میخوام مثه منجی

مرگو میخوام با تمام وجود

چون اینجا که گوشای کر من به کلام خدا باز نیس

برم اونور شاید یه چیزی شنیدم و دیدم

خسته شدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خسته شدم

از ین تنهایی ازین گوشه گیری دلتنگی ازین سکوت ازین خفقان

ریش ریش و پاره پاره م

خسته م

میخوام فرار کنم

کجا برم

میخزم به خواب

خدیاا دیگه بیدارم نکن