غریبانه
میانه ی کدام شام تار من
رخت سپید بختی بر تنت درخشید
در سکوت کدام بغض پژمرده ی من
لبانت از شادی شکفت
در غربت کدام ناله ی من
مستی آهت در آغوش غریبه جام لذت را لبریز کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ساعت ۳:۳۹ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...