:)چه کیفی داره وقتی داری وبلاگ گردی میکنی خواهرت بیاد تو اتاق و یه لیوان دم نوش میوه ای برات بیاره.

به به!

با توام زهرا

"باز آی و بر چشمم نشین   ای دلفریب نازنین     کآشوب و فریاد از زمین    برآسمانم می رود"

با توام زهرا

وسیع شو

نَخَز به تنگراه خبط دیگران،

وقتی حقیقتی این سان برای چشمانت عریان می شود

و این گوشوار از من بپذیر:

بهار اگر رفت

بی شک زمستان خواهد آمد!





رفتی آرام

ای همه آرزویم

بر بال نســــــیم...

رفتی ای دلــــــــــــــــــــــــــــــبر ِ بر ابرها سوار

رفتی ای در دل بُریدن ، کُشــــــــــــــــــــــــــته کار

مرا هم بـــــــــــــــــــــــبر

و بردار

ازین مرگـــــــــــــــــــــــــــیدن بی گـُـــدار

بگیر این جــــــــــــــــــــــــــــــــــانِ به لب رسیده را، دست

ای دشت دامانــــــــــــــــت همیشه بهار

تشنه ام

تشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنه،

به چشمه ی کهکشان- نشان ِ چشمانت...

ای پرســـــــــــــــــــتار پیشــــــــــــــــانی آتش گرفته ام

ای جــــــــــــام تبسمت قامت ِسرخ ِ جانــــــــــــــــــم

ای آکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنده از تو، جان  و جهانم

مرا به مرگ،

به مرگ بی نقطه مسپار

بیم دارم من ازین مرگ

از اینهمه خاک نِســــــــیـــان

بر پیشانی روشنم بیمناکم

فرشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ام

ای که به جانت پرورده ام

و واژه به واژه آیین دلبری را

چون لقمه های نور در کامت ریخته ام

قاصدکی

تنها قاصدکی به گورم روانه دار

که باغبان دیوانه ات اگرچه تنگ

اگرچه در چنگ مرگ

هنوز نفس می کشد...


تا کجا پی ِات

دست در دامانت

افتاده بر خاک خواهش

تو را تمنا کنم

و تو

چون روبان بسته به گیسویی

مرا از خویش بگسلی

و بر باد دهی

.

ندانستم من این آیین دل کندن را

دل که بی عشق تو

دل نیست

و گر تو دل کندی

حکایت دیگریست:

همان داستان سرد سنگ

.

مرا که گوید چه کنم

که سیم ها و نسیم ها

گنگند

و تو گنگ...

بگو چه کنم

از تحیر کهنه ی دلی

که میان پرده ی تجلی ات آونگین است عمری

بگو آری تو میدانی چه کنم

تو با همه سنگ دلی ات

تکلیف دل مرا

که به اشاره ای زخم بر میدارد، میدانی

تو میدانی

.

آی ای بانو که می رود پیراهنت به اهتزار

فریاد قفس سینه ی من

که بی پرنده مانده را

 چه پاسخ خواهی گفت

اینگاه که قلبم در دستانت

پر پر می زند نیمه جان

کجا ای پری شبانه های شگفت من

قالب تهی میکند زنجیری ات ازین رنج یک آنه

ببین مرا ببین

خاکی و خونین

هنوز کنار آخرین خیمه ی رفتنت

از سوز شوکران فراق

می چنگم به خویش

.

این واژه است اینک

که تو را فریاد می کشد

برای آنکه دریابی مگر

گرفتار گرداب اندوهت را

و تو اما باز

همه ی این زخم ناله های به جان رسیده را

واژه می پنداری

و مرگ یک به یک سلولهای از پا فتاده ی مرا

روزمرگی ناگزیر

در سالگشت رفتن تو

به وسعت شبی که جهان را به زیر گرفت

مشکین در بر میکنم

و گلویم

باغ غنچه های بغض است

.

زهرا جان

نزدیکست نفس از سینه ی علی  بگسلد

اینگاه که تو چشمانت را می بندی

و بال رفتن می گشایی

.

طفلان نازنینت

ناباور و مغموم

به دامن علی ع پناه گرفته اند

و دستان لرزان مولا

سرهای مضطر و کوچکشان را می نوازد

.

ای سپیده ی معطر صبح

اندکی درنگ کن

که زهر ِ ناگهان شب

قلب مرتضای تو را از هم می پاشد

و بر پیشانی تابناکش داغ اندوه جاودانه می نهد

.

هیهات

که سینه ی سوخته و پهلوی شکسته و مسمار

کار خود کردند

و تو در غربتی فریاد انگیز

در سینه ی سرد زمین خفتی

و علی ماند

تنها

تنهای تنها...

.........................................................................

مادرم. مادر از جان عزیزترم. ای حضرت نور. ای زهرای مرضیه. منو ببخشین که انقدرخالی ام. منو ببخشین که مایه ی شرمندگی ام. قدر محبتتونو نمیدونم.فقط اینو میدونم که دوستتون دارم. دنیا دنیا. میدونم که در عمل ضعیفم. ضعیف اندازه ی یه بچه ی نوپا. اما ما کج و کوله ها و اوراق شده ها رو هم پای شما نوشتن.بمیرم برای غصه هاتون. درداتون . گریه های بی صداتون. بمیرم برای احزان بیت الاحزانتون. چقدر برای این امت رنج کشیدین. روشنگری کردین. همین حالاشم ما توجه نداریم.

یا علی جان. سرورم.پدرم همه کسم.ای که میدونی من چه آدم ناآدمی ام و باز کمکم میکنی. بالا سر مرده ام قرآن میخونی. عهده دار زندگیم میشی. به زندگی لجن وار من نگاه میکنی. دستمو می گیری.یه آدم نه خیلی خوبم که میدونی چقدر دوستت دارم. ای همه ی غم و غصه ت برای من.ای همه ی دردات برای دل من. کمتر از چاهم که برام دردل نمیکنی؟کاش بودم اون روز که زهرای عزیزت رفت. کاش حداقل زیر تابوتشو میگرفتم. کاش اشکی از چشمای معصوم بچه هات پاک میکردم. غصه نخور مولا .برای فرزندت سیدعلی غصه نخور.خودمون پرچمو بالا می گیریم. کمک کن نذار اهل کوفه بشیم. وسط راه از قطار پیاد شیم. بیانمونو قوی کن دلمونو قرص کن نگاهمونو عمق ببخش چشمامونو باز کن.که اگر تو دست نگیری به خدا غرق خواهیم شد...

کلید در بهشت

خوشتان باد ای سیه پوشان شاد

در هوای خاکسترین بهار

بال گشودن و فریاد سر دادن:

قار..قارقارقار...قارقار

من که بی بال و پرم

و حنجره ام با بانگ شادی غریبه

چه سرایم

میان اینهمه ابر اندوه وابهام

که سر پریشان من بینوا را

به مرکزیت گرفته اند

و مرا یارا نمانده است

کاش کلاغی بودم

که بر فراز کاجستان پرشکوه

خواب نازم

با لبخند طلایی صبح، بازمی شد

و شبها

این برهه ی پر دریغ بی تابی را

با نوازش نسیم بال می سودم

و در دلهره ی شیرین پرواز شبانه

تمام غم را فراموش میکردم

..

منو یادت میاد؟"گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه...گفتی که این سهم تو بود تقدیر تو شکستنه"

صدای محسن یگانه رو دوست دارم. جدا از ویژگیهای ذاتیش برای من پر از خاطره ست ازون روزایی که روزای آخر بود.

اون روزا که تو بودی و من می رفتم که بشم اونچه باید. اون روزا که امید بودنت تو فردام منو از تل وحشتناک غم و نومیدی میگذروند.اون روزا رفتن . از ذهن تو رفتن و پناه اوردن به دل من.

من اینجا زندگی نمیکنم. من روح سرگردانم. شاید گاهی سری بچرخونی من ِ بخارگرفته رو ببینی.

منو باور کن.تا بخار نگیردم.منو لمس کن.ببین. تا از صفحه ی زندگی محو نشم.

آره من خیلی محوم. یادم رفته باید چیکار کنم که دلم شاد بشه. زندگی رو مثه یه قاشق دوای تلخ قورت میدم.

خواهرت میگفت وقتی الف( یعنی من) به تو (زهرا) پیشنهاد ازدواج داد. زهرا فکر کرد و دید خانوادش مخالفن و از حرفشون برنمیگردن دیگه قرار گذاشتند که همو فراموش کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!! و تصمیم به ازدواجم گرفت.

یادت رفته مگه قول و قرارامونو؟ بی انصاف تو حتی راجع به رنگ مبلا و پرده هام گفته بودی. تو روزایی که من نا نداشتم لبخند بزنم. لبخند رو لبام میوردی. یعنی باور کنم اون نقاشیای عاشقانه که میفرستادی برام فقط برای دل خوش کردن من بود؟ تو خودت هیچ حسی هیچ قصدی هیچ امیدی نداشتی؟

شاید مجبور شدی بهشون اینجوری بگی.میخوام بگم من از حقم نمیگذرم.نمی بخشم اما نمی تونم. حقی که مادرت ازم گرفت. و حتی اجازه سلام کردن نداد. گویا هیولایی ام که قصد برانداختن کاشانه تونو داشتم.تو شاید با اون عشقی که به مادرت داری برافروخته بشی و بگی که مادرم حق داشت. همون جانبداری همیشگی از مادرت...

اونی که جای حق نشسته خداست. اون خودش آدما رو متوجه اعمالشون میکنه.

اگر میخوای عصبانی بشی عصبانی شو. اگر میخوای باز سنگ ِ سنگ انداختنشو به سینه بزنی بزن. من عادت دارم.

اما چه کنم که توی سنگدلو دوست دارم. تویی که قامت بستی به دیوونگی من.میون همون چادر مشکی که مثه خورشید میشدی برام.و الان نمیدونم خورشید کدوم سرزمینی؟

پوزخند میزنی .ها؟ حتی خودتو از نگاه من ندیدی. چه برسه باینکه منو ببینی.

شب چقدر سیاهه. خواب چقدر دیر میاد. اونقدر که یه دورقمری تمام بیم و اندوهتو دوره کرده باشی.

دوشم از گذشته سنگینه. از ون شب که تا صبح چشمای خوابتو تماشا کردم و اشگ ریختم و تو نفهمیدی.

از ون شب که تا نماز صبح دستاتو مثه کلید در بهشت تو دستم گرفت بودم و چرت میزدم و از شوق میخندیدم.

همون شب که ماه به اتاقم نازل شده بود.

راستی تو چیزی یادت میاد؟


من به فردا امیدوارم

برای سیاوش

تو در غروب نمی مانی ای مسافر نور                      به سوی روشن فردا شتاب خواهی کرد

سمند صبر بتازی ز سنگ ثانیه ها                              و بر ستیغ زمان، آفــتاب خواهی کرد

غوغای غم

زمان،

معذورانه  می گذرد

و من در آیینه ی سالها

همچنان محو توام

محو تو ای ماه

که آسمانم را تسخیر کرده ای

و مرا مسحور

 

با تو من

به ممنوعه های عرش

به کُنه معطر گل

به محض زلال باران

و به در پرده ترین ذره ی آفتاب

سفر کرده ام

با تو

همنوای بالهای فرشتگان

 سرود روشن وصل خوانده ام

و شوق زرین خرامش را

میان دشت های همیشه بهار،

چون شراب گلگون الهی

نوشیده ام

 


 

با تو

میان تو

پرده در پرده ی جانت

چون نسیم ، پاک و بی پیله

وزیده ام

و رگهای اشتیاقت را

همه

روشن کرده ام

 

اما تو چه میدانی

که چراغ از من برداشتی

و در بیراهه ها پی ِ خویش گشتی

با پیشانی خوی کرده،

خواب های پریشان دیدی

با فانوسی سرخ

و کوژ از گریه های مکرر

چشمان مرا کاویدی

و واژگون تفسیر کردی مرا

و هر سخنی را که نگاشتم

و پر در خون دل داشتم

 

هر اشکی که ریختم

در پنجره ی چشمان تو رگبار بهار بود

و هر پنجه ی آتش بر دیوار عزلت دلم

داغ ناگهانه ...

 

اکنون بیا

قدمی سوی غربت من رنجه شو

و ببین غوغای غم دیرینه را

میان چشمان خاموش

و پیکر گوشه گیر من

نسیم معطر شب،

میان پیراهنم می دود

و رهایم میکند چون درخت لخت دوردستی بکر

شاخ برآورده در طلب

سمت آسمان

راستی چیست این که من

پی اش پریشانم

و ماسوا

انگشت اشاره به اویند

یا علی بن موسی

یا رضا

تمام مکنتم تویی

دستهای من خالی نیست

دلم لبریز عشق خاندان خداست...

اعمالم افسوس

تباه

و کوله پرگناه است...

رضا جان

به راهم آر

ارکان جانم را جهت الهی بخش

و گامهایم را

بازوان تفکر خداجویانه قرار بده

مولا...

دست مهر و تفضلت را

از نواختن سر شرمگینم مکش

خورشید عشق الهی را

از مزرع آفت زده ی دلم دریغ مدار

و مرگ و زندگیم را

برپا داشتن آیین نور و رحمتت قرار بده

مترسکانه

 میان سنگستان روزگار

بر قامت خویش می لرزم

این گاه که تمام بادها

بر آیین تاراجند،

هر پاره ی دلم در دامان نسیمیست

و من

چون آفتاب ِ ناگزیر

به صراحت تلخ این خزان

می خندم


بیگاهان...

در سحری شکفته از هم آغوشی شبنم و نور

گل ِتبسم نحیفم

پرپر خواهد شد...

بهار لاله روی من

پیراهن بنفشه بویت را

حوالی دل آرزومندم بـِوزان

و دستان اعجازت را

تا پیشانی تبدارم امتداد ده

چشمان سرمازده ام را

به درخش جانبخش نگاهت،

دریا کن

تا تمام استعداد شکفتنم

سر از سنگ خاموشی بردارد

بروید

و بر بلند ِ بالایت ببالد

فرشته ی آفتاب قد ِ من

فروغی بفرست

که اسیر سر ِ سیاه زمستانم

و غنچه ی قلبم

جز به نسیم محبت تو

لب از سکوت برنمیدارد

سلام

 دیروز برگشتم . بازم متاسفانه نمیشه کامنت گذاشت.مشهد خیلی خوب بود. تو حرم آدم از نماز خوندن خسته نمیشه. مثه روبروی کعبه.کاش همه نمازارو میشد اونجا خوند که یه کم ادب نماز خوندنمون بیشتر شه.

انگار نه انگار روبروی خدایی وایسادیم که همه چیزو رها کرده و به ما گوش میده.

دچار حس عدم درک شدنم. از تمام جوانب.هرچی این حس بیشتر میشه کم حرف تر میشم. اما نمیشه گفت گوشه گیرم.

راستی فیلم قلاده های طلا دیدنیه. برین حتما ببینین.می ارزه به سردردش.وسط صحنه های اغتشاشات یه آقایی حدود 30 ساله و تیپ مذهبی از ردیف جلوی ما بلند داد زد خداااا و بلند بلند گریه کرد. خیلی ناراحت شدم.. اصلا حس تبری برتر از تولی ست. میگن یه پیرزنی برای یکی از امامانمون دوتا پیرهن بافته بود. خدمت آقا عرض کرد یکیش رو به دوستی شما بافتم. و یکیش رو به دشمنی دشمنانتون.آقا اون پیرهنی رو برداشتن که به دشمنی دشمنا بافته بود.

چونکه صد آید نود هم پیش ماست.

عید همه مبارک