مترسکانه
میان سنگستان روزگار
بر قامت خویش می لرزم
این گاه که تمام بادها
بر آیین تاراجند،
هر پاره ی دلم در دامان نسیمیست
و من
چون آفتاب ِ ناگزیر
به صراحت تلخ این خزان
می خندم

بیگاهان...
در سحری شکفته از هم آغوشی شبنم و نور
گل ِتبسم نحیفم
پرپر خواهد شد...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۴:۱۲ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...