مترسکانه

 میان سنگستان روزگار

بر قامت خویش می لرزم

این گاه که تمام بادها

بر آیین تاراجند،

هر پاره ی دلم در دامان نسیمیست

و من

چون آفتاب ِ ناگزیر

به صراحت تلخ این خزان

می خندم


بیگاهان...

در سحری شکفته از هم آغوشی شبنم و نور

گل ِتبسم نحیفم

پرپر خواهد شد...