تماشا(پست ثابت)


 

گفتند برای تماشا آمده ای نه بیش

پس چشم گشودم

و دل را

در دور دستهای دست نیافتنی

میان انبوهه های مبهم ابر

خاک کردم

خیال لمس دستانت

چه خوشبختم من

که نرمای نسیم هوایت

چونان فرشته ای با من مهربانی میکند

از تو همین مانده

و این را

به جانش سخت میفشرم

و عطر آن جهانی اش را می نوشم

با تمام ذرات تنم

.

من

بزم شور انگیز وجودت را غزل خوانم

و تو بسی برای عمری بی خودانه گریبان چاک زدن

و عارفانه رقصیدن

میانه ی میدان

.

تو بسی برای آنکه حسرت حرمانت سوی چشمانم را نگیرد

و استخوان رفتنم را نشکند

خیال تو بس است برای اشتیاقی جان به در کردنی

که چون کودکان بهشت

در شط خونم خرمی کند

.

تو در جان من

عطر یاسهای اردیبهشتی

آوای نسیم دشتی

تصویر زلال اسمانی

 طعم بکر میوه های نوبرانه ی آن جهانی

و خیال لمس دستانت

.

..

...

آه

...آنگونه خوش است که به هیچ لذتی نمی ماند...

یاس آگین شبی

نشسته در محضر پنجره

شاعری که دلش کنار نمی آید

با باور فراق تو

.

شاعری که به سپیدای سحر رسانده است

مشکین ِ چشمانش را

در انتظارت

.

و تو

 قلب منی

که از سینه ام بیرون کشیده اندت به جور

و جانم

بی جواب مانده به پیوند غیر

در انتظار مرگ کبود می شود

.

تو

همان دریایی

که دریغت کرده اند

و من ، آن ماهی که در آرزوی جرعه ای از هستنت

بال بال می زند

.

من

همین شاعر بی پیرایه ام

که خوشه ی محبت تو از دیوار تنهایی  اش بیرون آویخته

و  تو

آن عابری

که مســـــخ خویشتـنت

تنها عبور میکنی..

آهنگای ِ روزگار تو


آهنگای ِ روزگار تو رو نگه داشتم

یکیش با من بمون فریدون آسراییه. دارم گوش میدم.

تو چی از من نگه داشتی

جز خاکستر شعرایی که سوزوندیشون

حتی تونستن مجبورت کنن شعرامو بسوزونی

شعرایی که با خون دل و اشتیاق دیدار تو نوشته شدن

اینا چه جور آدمایی ان؟

نکنه تو هم از جنس اونا باشی

گیرم که باشی هم. من که نمیتونم دل بردارم

همیشه دو کفه ی ترازو بود: من و خونوادت

و همیشه یکی سنگینتر بود: خونوادت

آخرم این اختلاف کار خودشو کرد و تو رفتی


بهمین راحتی.

من موندم با یه دنیا هجوم...

حتما میگی چقدر من من میکنی

خوب چی بگم. بگم تو حالت بده. عذاب وجدان داری. شبات بیقراره. خـُب هست؟

اگه هست بگو که بگم.

دیگه ازین عصبی شدنا و اضطرابای بی جهت خسته شدم.

من دیوونه نمیشم. میدونم حتی تا مرزشم میرم. یعنی رفتم. اما دیوونه ای که پاک، جهانو فراموش کنه نمیشم.

اصلا از همه بیزارم. فراری ام. هرکس به سهم خودش آزارم میده.

تصمیم گرفتم برم از دنیا. با تصمیمم موافقت نشده.همینه که ناراحتم.

من از گردنه های سخت گذشتم. حال سرباز بی آب مونده ی خسته ای رو دارم که تو محاصره ست. نه میکشنش. نه میمیره.

ازت خسته شدم. ازین بی تفاوتی و سنگدلی و بیخیالی و فراموشی و راحت کنار گذاشتنت.

پس من چرا نمی تونم تورو خاطره کنم؟ چرا من توانشو ندارم کنارت بزنم.چرا هنوز و هرلحظه دنبال یه نشونتم.

بیا زندگی کردنو یادم بده تا بعد از تو بقول خودت زندگی کنم. من یاد نگرفتم بی نفس زنده باشم. یاد گرفتم بال بال بزنم.

خدا کسی رو تو جهنم تعلیق قرار نده.

که من از وقتی یادم میاد تو این جهنم بودم.

حوصله ی اداهای آدما و  با دلشون راه اومدنها رو ندارم. گفتم که هرکس یه جور آزار میرسونه.

میخوام HERMIT بشم.


The world is rotating around my head .

I’m messy and dispersed .There is a master disorder in my life.

 Without you, the breathing is  hard and impossible.

I pass boring days and full -  stressed nights.

I can’t endure your farness .This 5 years are a big reason for this.

 Oh! My pain angel!

Can’t you rescue me from this horrible hole?


سحر ِصفیر

با دل من چه کرد

آنچه را که بازی روزگار نام نهاده ایم

که هنوز پی آش نخورده و طلب روزی ننهاده حیرانم

و با تو چه خواهد کرد

که نمکدان ملاحت عشق را

بازیچه ی سنگ ِ دلها قرار دادی

و گمان، آسودی از تیغ ِ اگر ها

با حکایت خودنوشته ای

که به مُهر ِ بی مـِهری ات مزین شده است

باورم شده است

که دلت از جنس آن سخت ترین عنصر نامکشوف است

که تنها تو می توانی به ثبت برسانی اش

و بس

سالها به تقریر غمت

جهانی را آتش زدم

 دریغ از قبسی که دامانت را بگیرد

و چنگی که دلت را

.

سر در میان گرفته ام

تا پرده ی صریح فقدات را

که بیرحمانه بر گستره ی جهانم آویختی نبینم

که خلوت تنگ و تاریک من

به سیاهی دل فراق

شرف ِ روشنی دارد

.

آه اگر کابوسها راست باشند

از مسیر زندگانی

بسیار دور افتاده ام

و راه برگشت را

 بهمن ِچهارفصله

تا سحر ِصفیر ِ اسرافیل قبضه کرده است

چه تلخه

هنوز هم گاهی؟

همیشه و هر لحظه ی من چی؟

خیلی خستم. خیلی. نمی تونم نفس بکشم. نمیتونم باور کنم.تعجبم که زندم...خیلی بی وفایی...خیلی نامهربونی.دیدی آخر همون که میگفتم شد دیدی؟ تو میترسیدی که من بعد  رهات کنم. اونچه رو که میترسیدی سرم اوردی. من برات شدم غریبه؟ یه دوست خوب؟بغض بزرگیه.مثه سنگه. آب نمیشه. باورم نمیشه همه چی رو کتمان کرده باشی. من هنوز تو تصویر چشمات موندم. میفهمی 5 سال تو 27 سال یه عمره؟

میفهمی روزی 16 تا قرص خوردن و باز بیقراری یعنی چی؟ فلج شدم. فلج روحی. اصلا حوصله هیچ کاریو ندارم. ارادم قفل شده. از کارایی موندم که باورت نمیشه. به زور هفته ای 4 روز از خونه میرم بیرون. به زور.اینه بازده یه مرد 27 ساله؟؟؟اونم منی که خودت میدونی برای هیچ کاری کم نداشتم. اصلا درد شدی. خودت درد شدی. انقدر که حتی اگرم برمیگشتی شاید خوب خوب نمیشدم.


امروز داشتم میرفتم که یکی از همکلاسیها که همیشه با من سلام و خداحافظی میکنه گفت آقای فلانی برگشتم خندید و گفت خدافـــــــــــــظ. لبخندش شبیه توئه. نمیدونی چه حالی شدم. احساس کردم پر کاهم روی هوا. هیچ اختیاری از خودم ندارم.

اونوقت تو فقط به زور حافظه گاهی ناخواسته یادم میفتی. خدایا پس انصاف این ماجرا کجاست؟

کاش وبلاگمو کسی نخونه. خجالت میکشم ازاینهمه اظهار خستگی. اما دیگه کجا بنویسم.

هنوز دلم نمیاد بهت بگم سنگدلی. اما هستی. متاسفانه هستی.

من خسته ی بیماریم بودم دیگه این غم تو توانم نبود

فقط منتظر یه آزمایشم که بگه سرطان داری و بمیرم.

این شده پایان من


فاجعه

سیل غم بالا گرفته است

سالهاست دیوار به دیوار فاجعه ام

 

آب از دامن و دل سر به عصیان برمیدارد

وقتی میان کولاک ِ برف خاطره ها

کفن می شوم

و دست مرگ کوتاهی میکند

برای گذرم

 

آسمان،

 پژواک نجوایم را تنگ ِسینه گرفته است

تا نمیدانم کدام روز

رعد ِ رحمی بخروشد

و واژه هایم باران شوند


و بر ایوان جانت بوسه زنان

برایت مرا شکایت کنند

و تو آیا

خیس خواهی شد

لب به افسوس خواهی گشود

و دامن خواهی شکفت

تا غنچه ای چند، آوری ام

از باغ تبسم معشوقانه ات

بر سنگ مزاری که در سینه ام

بیستون می شود؟

82

اگر مستانه لبخندش دگر چشمم نمی بیند              نگاه داغ چشمانش غم از قلبم نمی چیند

اگر گیسوی پر پیچش به دامانم نمی ریزد        دگر از چشم دلتنگم فروغی برنمی خیزد

اگر مرهم نمی بندد به زخم کهنه ی سردم     اگر خونی نمی گردد دگر در گونه ی زردم

اگر دست بهارینش دلم را گل نمی کارد               اگر چشمان مشکینش دگر پیشم نمی بارد

اگر مهرش نمی تابد به نالان روح پیر من                 دگر باران نمی بارد به دامان کویر من

دگر پیشم نمی رقصد به ناز آن موج مژگانش     دگر شادی نمی بخشد دلم را اخم خندانش

 

...

دگر هرگز نمی بینم تو را ای ماه شبهایم                   خداحافظ منم تنها و این هم بار غمهایم

دی 82- با تصرف

سرباز لحظه

داشتم تو سی دی های قدیم میگشتم. اول عکس تو رو پیدا کردم. تو شیراز.

بعدشم این آهنگ افتخاری که همیشه گوش میدادم و بیادت گریه میکردم.

حالا هم تا پـِلی شد چشام پر اشک شد...

" سر بدیوار غمت میگذارد دل..."

 

تا فرصت دیدار دوباره ات

بگو چندین هزار سرباز لحظه تجهیز شده اند،

برای مکیدن خون دلم

 کاش ای کاش

تو هم دل داشتی

و از زیر دست و پایشان بیرون میکشیدی

دل ِ بی دست و پای خون پالای مرا...

آه

خورشیدی در گریبان منست

خورشیدی در گریبان منست

که با کوششی زر افشان

از پیشانی آینه های دوده گرفته ی دلم

گرد اندوه می زداید

و به سرانگشت مهر

دل در خویش شکسته ام را

مرهم نوازش میگذارد

آنگاه که سیاهی، جان بیمناکم را احاطه میکند

با سپاه آفتـــــــــــــــاب

یارم می شود

و آنگاه که ابرهای تنگ تنیده در هم ِ غم

سراغ آسمانم را می گیرند

چنان می تابد

و رشته های جانبخش نور را روانه می کند

که از آمیزش اشک ِ ابر و خنده ی آفتاب

رنگین کمانی از تبسم

باغ دلم را کمانه می زند


و نازگلهای صد رنگ و خوشه - شکوفه های سپید و ارغوانی ِ باران خورده

سر بلند میکنند

عطر ِ مُدهش ِ  بهشت می پراکنند

و در سینه ی سپید صبح

پیروزی هماره ی نور را بر تاریکی

آواز میکنند

آری

در گریبان دلم

خورشیدی ست

که در منظومه ی خورشیدهای الهی

زندگی می کند

و می بخشد...


گره

مرا که زیر تازیان اندوه

عمریست عریانم

تو

که پیراهنت از تار نسیان و پود آسوده دلی ست،

چه باور خواهی کرد

که ستارگان ِ سیاهه ی چشمانت را با خود برده اند،

بادهای کمینگاه

 

آه

واژه ی نگاهم را دریاب

که غریبانه می چکد از چشمان دلم

و تا سحر ِ پرهای شبنم زده،

بیش تر بر تارک ترانه هایم نخواهد درخشید

 

چگونه دلی داری تو

که از تراکم این کوه سرطان نمی ترکد

و چگونه خیالی

که به بهانه ی اندکی آرام می گیرد...

و آه ، چگونه چشمی

که آینه در آینه ی حقیقت فریاد آگین شلاق خورده  ای

لحاف آسودگی بر سر می کشد

و برای راحت-خیال از راه رسیده ای

به سُرمه ی هوس، دلبری میکند

 

آری بخند

که لبخند تو سراب فریبایــیست

که دودمان آتشی چون من را

در رویای رسیدن

دود کرد

 

اکنون بر من

و گره ِ پنجه در چنگ دلم

بند سُخره ببند

که سالیانیست

از قید پرواز، بریده ام

عقده ی  صد ساله

enghad tooye weblogao internet o falo ravanshenasi donbale ye neshoone az to gashtam ke az shedate kootah dastio estisal geryam gereft. goosh kon faryade konserv shodeye mano ama mabada dast be ghalam bebario rahmi be delet biofte. to ghol dadi sare leh kardane mehro atefeo.... 

باش اینگونه دلآرام و بیارام به آسودگی خویشتنت ای پری سینه ز پولاد
که بگذاشتی ام چون گل پژمرده ی از ریشه گسسته
به دل خاک فراموشی و نسیان
بکن اینگونه جفا
رحم نما بیشترش کن
که کنم دق
و تو  آسای و به بیگانه وفا کن،

 بر ِ او اخم از آن آینه واکن
به کف دست خود، از آب حیاتش به سبو کن
همه چشمی که پر از مهر، به دریا بنشسته ست  در او کن
همه عالم به مراد دل او کن
و نشین خنده بزن یک دو سه جامی
به دل سوخته ی من
که ندید از خم ایام تو کامی
و کلامی
و سلامی
که گشاید مگر این عقده ی ده ساله ی اندوه

بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم...

"مازیار فلاحی"

" تو میگفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب           صدایت می زنم اما رسی آیا به دادم...؟"

"معبود-شادمهر عقیلی"


نامه ی تکان دهنده ی یک نوجوان 17ساله

بر آن شدیم تا نگاهی به زندگی کوتاه یک جوان از دوران دفاع مقدس داشته باشیم تا برایمان تکرار شود این آیه از قرآن کریم که : کسانی که برای ما مجاهدت می‌کنند آنان را به راه‌هایمان هدایت می‌کنیم؛ و این را بدانیم که تا بر روی خواسته‌های دلمان پا نگذاریم در عالم هستی به جایی نخواهیم رسید و هیچ دری از ملکوت بر روی ما گشوده نخواهد شد. مبارزه با نفس کار سختی نیست، تنها به اراده و طلب توفیق از خداوند نیاز دارد. داستان‌های زیادی در احوال عارفان و پیامبران در مبارزه با شهوت در کتب مختلف آمده است که شاید بعضی آن را مربوط به گذشته بدانند و یا بگویند فلانی پیامبر بود و یا فلانی در خانواده علم و دین رشد یافت و هزاران اما و اگر دیگر.

و از آنجایی که جهاد اکبر اگر در جوانی صورت بگیرد برای انسان ملکه می‌شود و انشاء الله به سوی زندگی سعادت‌مندانه رهنمون‌مان خواهد کرد، این نامه های زیبا از یک شهید دوران دفاع مقدس که برای در خواست کمک به مجله زن روز نوشته بود را تقدیم به جوانان این مرز و بوم می‌نمایم :

روحش شاد و یادش گرامی.


 به نام خداوند بخشنده و مهربان.

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می‌کنم که در تمام مراحل زندگی‌تان موفق و مؤید و سلامت باشید

اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو می‌کنم:

من پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده‌ای مرفه و ثروتمند، زندگی می‌کنم. اما چه ثروتی که می‌خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می‌کنند. تازه وقتی هم به خانه می‌آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می‌روند و می‌خوابند. اصلاً در طول روز یک‌بار از خود سوال نمی‌کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می‌کند؟ با چه کسی رفت و آمد می‌کند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت‌ها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی‌توجهی‌ها عادت کرده‌ام و از اینکه آن‌ها اصلاً به من کاری ندارند که کجا می‌روم و چه می‌پوشم و یا کجا می‌گردم تعجب نمی‌کنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله‌ام را که در خانواده‌ای متوسط زندگی می‌کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر خاله‌ام هم سن خود من است). بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی‌کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست‌تر است. تنها کارهای دختر خاله‌ام را در یک جمله خلاصه می‌کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگ‌ترین گناه کبیره».

یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه‌ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده‌ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می‌کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: « امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن»

می‌دانم که حتماً منظور من را فهمیده‌اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همان‌طور که گفتم پدر و مادرم حدود ۱۷ ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می‌برند یعنی از ۶ صبح تا ۱۱ شب، من هم از ۷ صبح تا ۱ بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود ۱۰ ساعت از روز را با دختر خاله‌ام در خانه تنها هستم؛ و همان‌طور که گفتم دختر خاله‌ام یک لحظه من را تنها نمی‌گذارد، دائماً در سرم فکر گناه را می‌اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می‌کند. البته من پسری نیستم که تسلیم حرف‌های او شوم، همیشه سعی می‌کنم از او خودم را دور کنم ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می‌شود و او را درون قعر جهنم پرتاب می‌کند و برای همین است که من از او احتراز می‌کنم ولی او دست از سر من برنمی‌دارد.

تو را به خدا کمکم کنید. چه طور جواب این حرف‌های چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس دوباره به آسمان برگردد. خواهران عزیز کمکم کنید. من چه طور می‌توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می‌گویم دست از سرم بردار، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او می‌گویم، شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می‌دهی، اصلاً گوش نمی‌کند. می‌ترسم آخر و عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقت‌ها من را تهدید هم می‌کند. البته فکر می‌کنم همه این بدبختی‌ها به خاطر این است که من یک مقداری زیبا هستم. فکر می‌کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتماً این مشکل سرم نمی‌آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می‌کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کردم و زشت‌ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی‌افتادم که نمی‌گذارد من تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهش‌های او نشده‌ام ولی می‌ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم کمکم کنید، نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چه طور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم این همه آزار ندهد؟ چه طور او را مانند یک دختر مسلمان بکنم و چه طور می‌توانم طرز فکر و رفتار و عقیده‌اش را تغییر دهم؟ ضمناً فکر نمی‌کنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده‌ای داشته باشد چون آن‌ها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند، تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهند، چون رفتار آن‌ها هم در بیرون از خانه، دست کمی از رفتار دختر خاله‌ام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامه‌ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلاً تشکر و سپاس‌گذاری می‌کنم.

با تشکر مجدد برادرتان امین . . . 65/9/30      -   3:30 بعد از ظهر


پاسخ مجله زن روز به این جوان روشن ضمیر متن زیر بود:

برادر گرامی

سلام علیکم

حتماً موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده‌تان می‌تواند برای شما مؤثر باشد.

موفق باشید.


اما نامه مجله زن روز وقتی ارسال شد که روح ملکوتی امین به عالم بالا پرواز کرده بود و مدیر دبیرستانی که امین در آن تحصیل می‌کرد در پاسخ مجله زن روز نوشت:

بسمه تعالی

مجله محترم زن روز

با سلام، برادر امین . . . . در تاریخ 65/10/5 در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیده‌اند. نامه شهید ضمیمه می‌شود.

با تشکر رئیس دبیرستان شهید . . . . 65/10/16


و این هم آخرین نامه این مجاهد فی سبیل‌الله در صحنه‌های جهاد اکبر و جهاد اصغر

                  بسم رب الشهداء و الصدیقین تاریخ : 65/10/1

خدمت خواهران عزیز و گرامی‌ام در مجله زن روز:نامه یک شهید از عملیات کربلای۴

سلام، سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می‌فرستم. مدت‌هاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده‌ام. البته مطمئن هستم که شما نامه‌ام را جواب خواهید داد ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم. حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه‌ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده‌ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می‌کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: «امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن».

من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نورعلیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می‌دهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.

البته من نمی‌دانم حالا که نامه من را مطالعه می‌کنید، اصلاً یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته‌ام یا اینکه کثرت نامه‌های رسیده به شما، موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. به هر شکل همان‌طور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدم‌های درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده‌ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید، فکر کرد من هم زود تسلیم می‌شوم ولی او کور خوانده است. من مدت‌ها با شیطان مبارزه کرده‌ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده‌ام. ولی فکر می‌کنید که من تا کی می‌توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم.

من می‌روم اما بگذار این دختر فاسد بماند، من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره‌ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می‌کنم.

من می‌روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می‌کنند بمانند و به افکار غرب‌زده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.

من تا حالا به جبهه نرفته‌ام و نمی‌دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مسخ کننده شهادت به ما هم بنوشاند. این تنها آرزوی من است.

پدر و مادرم هیچ‌وقت برای من پدر و مادرهای درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه‌های شب در حال کار در بیمارستان‌ها و یا مطب خصوصی و یا در مجلس‌های فساد انگیزی بودند که من از رفتن به آن‌ها همیشه تنفر داشته‌ام. هیچ‌وقت من محبت واقعی پدر و مادر را احساس نکردم چون اصلاً آن‌ها را درست و حسابی ندیده‌ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند. با این همه همان‌طور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده‌ام من را به آن تشویق می‌کرد، آلوده نشدم.

قلبم با شنیدن کلمه شهادت، تند تر می‌زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می‌کشد.

ضمناً از طرف من خواهش می‌کنم که به روان شناس مجله بگویید که در نوشته‌هایتان حتماً این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه را درست کنید و آن وقت به امید خدا آن را رها کنید، بلکه به آن‌ها بگویید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می‌افتد. البته من نمی‌دانم که این موضوع را خانم روان شناس باید بگوید یا کس دیگری. به هر صورت خودتان این پیام من را به هر کسی که مناسب می‌دانید، برسانید تا او در مجله چاپ کند.

قلبم با شنیدن کلمه شهادت، تند تر می‌زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می‌کشد.

همان‌طور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می‌فرستند و اگر خداوند ما را لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم من اگر نامه‌ای از شما دریافت کرده بودم، حتماً جوابش را می‌دهم.

البته امیدوارم برنگردم چون آن وقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی‌گیرم. برای من حتماً دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می‌کنم که همه انسان‌های خفته مخصوصاً پدر و مادر و خواهر خوانده‌ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا.

والسلام علی عباد الله الصالحین برادرتان امین . . .

65/10/1

منبع:http://yahagg118.blogfa.com/post/250

_______________________________________________________

خوشا بحال امین عزیز، که فرصت را برای بندگی و فرار الی الله غنیمت شمرد....با نثار

فاتحه و صلوات روح تابناکش را شاد کنیم...و برای اینکه شادترش کنیم ازش یاد بگیریم

عکسها ازعلیرضا