هنوز هم گاهی؟

همیشه و هر لحظه ی من چی؟

خیلی خستم. خیلی. نمی تونم نفس بکشم. نمیتونم باور کنم.تعجبم که زندم...خیلی بی وفایی...خیلی نامهربونی.دیدی آخر همون که میگفتم شد دیدی؟ تو میترسیدی که من بعد  رهات کنم. اونچه رو که میترسیدی سرم اوردی. من برات شدم غریبه؟ یه دوست خوب؟بغض بزرگیه.مثه سنگه. آب نمیشه. باورم نمیشه همه چی رو کتمان کرده باشی. من هنوز تو تصویر چشمات موندم. میفهمی 5 سال تو 27 سال یه عمره؟

میفهمی روزی 16 تا قرص خوردن و باز بیقراری یعنی چی؟ فلج شدم. فلج روحی. اصلا حوصله هیچ کاریو ندارم. ارادم قفل شده. از کارایی موندم که باورت نمیشه. به زور هفته ای 4 روز از خونه میرم بیرون. به زور.اینه بازده یه مرد 27 ساله؟؟؟اونم منی که خودت میدونی برای هیچ کاری کم نداشتم. اصلا درد شدی. خودت درد شدی. انقدر که حتی اگرم برمیگشتی شاید خوب خوب نمیشدم.


امروز داشتم میرفتم که یکی از همکلاسیها که همیشه با من سلام و خداحافظی میکنه گفت آقای فلانی برگشتم خندید و گفت خدافـــــــــــــظ. لبخندش شبیه توئه. نمیدونی چه حالی شدم. احساس کردم پر کاهم روی هوا. هیچ اختیاری از خودم ندارم.

اونوقت تو فقط به زور حافظه گاهی ناخواسته یادم میفتی. خدایا پس انصاف این ماجرا کجاست؟

کاش وبلاگمو کسی نخونه. خجالت میکشم ازاینهمه اظهار خستگی. اما دیگه کجا بنویسم.

هنوز دلم نمیاد بهت بگم سنگدلی. اما هستی. متاسفانه هستی.

من خسته ی بیماریم بودم دیگه این غم تو توانم نبود

فقط منتظر یه آزمایشم که بگه سرطان داری و بمیرم.

این شده پایان من