مگذر ز من
ای از نگاه روشنت قلبم چراغان
ای پور خورشید
ای مهر تابان
مگذر ز من چون سایه ی سرو سبکبال
مشکن مرا با ارتش مویین مژگان
دست تمنای مرا در دست بفشار
بازآی در آغوش دلتنگم به یک آن
بر ضعف ایمانم نظر، آنگاه بر من
از شربت شیرین چشمانت بنوشان
باز آی و بنشین در برم چون قاصد نور
نظّاره کن چشم ترم ای خوشتر از حور
آشوب برپا کن به قلب خسته ی من
با آن نگاه نازنین در من فکن شور
بگذار تا در تنگ چشمانت بگریم
دورم مکن از خویش، هی! دورم مکن! دور...
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...