مگذر ز من

ای از نگاه روشنت قلبم چراغان

ای پور خورشید

ای مهر تابان

مگذر ز من چون سایه ی سرو سبکبال

مشکن مرا  با ارتش مویین مژگان

دست تمنای مرا در دست بفشار

بازآی در آغوش دلتنگم به یک آن

بر ضعف ایمانم نظر، آنگاه بر من

از شربت شیرین چشمانت بنوشان

باز آی و بنشین در برم چون قاصد نور

نظّاره کن چشم ترم ای خوشتر از حور

آشوب برپا کن به قلب خسته ی من

با آن نگاه نازنین در من فکن شور

بگذار تا در تنگ چشمانت بگریم

دورم مکن از خویش، هی! دورم مکن! دور...

سنگواره ی پولادین قلب تو...

قفس استخوانی سینه ام

قلبم را تنگ در چنگ خویش میفشرد

و فواره های خونین فریادم

فاتح سینه ی کبود آسمان میشوند

ترک اما برنمیدارد اندکی حتی

سنگواره ی پولادین قلب تو...

خواب ناز

در خواب نازی و من

از غم به خویش پیچم

چون ببر زخم خورده

در تنگ دام صیاد

خواهم  درین تقلا

برخیزم از سر خویش

خاکسترم بماند

در دست سرکش باد

چشمان تو دو ماهیست

چون ماه زادن من*

در صد فسون شناور

فانوسهای روشن

بگشای بر دل من

درهای باز، دیدن

بر جان من بنوشان

اندیشه ی رهیدن

ای چشم روشن تو

جام شراب نوشین

ای چلچراغ اشکت

چون خوشه خوشه پروین

آخر غم نگاهت

جان از تنم بگیرد

مجنون خنده هایت

آخر ز گریه میرد

خورشید من برافشان

از خویش روشنت نور

با خنده ات بسوزان

بازار داغ صد حور

با قلب خسته ی من

آهسته کن مدارا

در سینه بشکن اینک

آیین سنگ خارا

دستی بر آز از خویش

تا کنج خسته ی من

بفشار تنگ جانت

جان شکسته ی من.. .  .   .   .    .     .      .     

______________

اسفند: حوت. دو ماهی

کوچ

تنگ غروبی خسته و خونبار

عاقبت

در سینه ی سرشار آسمان گم خواهم شد

و چون خاطره ای گنگ و بی نشان

از شهر یادها کوچ خواهم کرد.. .  .   .    .

ایمان آور

من به همین وسعت اندک از قلبت قانعم

گرچه تمام جغرافیای قلبم را

آسمان عشق تو به زیر گرفته است

میترسم از آن روز که همین سهم اندک را

حرامیان از راه رسیده غارت کنند

و تنگ نازک امیدم را

به انگشت تلنگری بشکنند

میترسم از آنکه دست سنگین روزگار

سیلی دیگرش را

نثار صورت زمهریر زده ام کند

و به اشارتی دوباره

آیینه ی مترک دلم را از هم فروپاشد

ماندگار ابدی من..

دیر یا زود میروی

دیر یا زود دلت میرود

و گامهای رفتنت بر صحن خونین قلبم

داغ دیگری به یادگار خواهند گذاشت

پس امروز که هستم

دیوانگی دلم را باور کن

و به از هم گسیختگی پاره پاره های قلبم ایمان آور

و بشناس

پریشانی چشمانم را

که از غم تو بر خویش میفشرند 

و آب میشوند...