سرباز لحظه
داشتم تو سی دی های قدیم میگشتم. اول عکس تو رو پیدا کردم. تو شیراز.
بعدشم این آهنگ افتخاری که همیشه گوش میدادم و بیادت گریه میکردم.
حالا هم تا پـِلی شد چشام پر اشک شد...
" سر بدیوار غمت میگذارد دل..."
تا فرصت دیدار دوباره ات
بگو چندین هزار سرباز لحظه تجهیز شده اند،
برای مکیدن خون دلم
کاش ای کاش
تو هم دل داشتی
و از زیر دست و پایشان بیرون میکشیدی
دل ِ بی دست و پای خون پالای مرا...
آه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲:۴۲ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...