خیال لمس دستانت

چه خوشبختم من
که نرمای نسیم هوایت
چونان فرشته ای با من مهربانی میکند
از تو همین مانده
و این را
به جانش سخت میفشرم
و عطر آن جهانی اش را می نوشم
با تمام ذرات تنم
.
من
بزم شور انگیز وجودت را غزل خوانم
و تو بسی برای عمری بی خودانه گریبان چاک زدن
و عارفانه رقصیدن
میانه ی میدان
.
تو بسی برای آنکه حسرت حرمانت سوی چشمانم را نگیرد
و استخوان رفتنم را نشکند
خیال تو بس است برای اشتیاقی جان به در کردنی
که چون کودکان بهشت
در شط خونم خرمی کند
.
تو در جان من
عطر یاسهای اردیبهشتی
آوای نسیم دشتی
تصویر زلال اسمانی
طعم بکر میوه های نوبرانه ی آن جهانی
و خیال لمس دستانت
.
..
...
آه
...آنگونه خوش است که به هیچ لذتی نمی ماند...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۹:۱۳ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...