چه خوشبختم من

که نرمای نسیم هوایت

چونان فرشته ای با من مهربانی میکند

از تو همین مانده

و این را

به جانش سخت میفشرم

و عطر آن جهانی اش را می نوشم

با تمام ذرات تنم

.

من

بزم شور انگیز وجودت را غزل خوانم

و تو بسی برای عمری بی خودانه گریبان چاک زدن

و عارفانه رقصیدن

میانه ی میدان

.

تو بسی برای آنکه حسرت حرمانت سوی چشمانم را نگیرد

و استخوان رفتنم را نشکند

خیال تو بس است برای اشتیاقی جان به در کردنی

که چون کودکان بهشت

در شط خونم خرمی کند

.

تو در جان من

عطر یاسهای اردیبهشتی

آوای نسیم دشتی

تصویر زلال اسمانی

 طعم بکر میوه های نوبرانه ی آن جهانی

و خیال لمس دستانت

.

..

...

آه

...آنگونه خوش است که به هیچ لذتی نمی ماند...