گره
مرا که زیر تازیان اندوه
عمریست عریانم
تو
که پیراهنت از تار نسیان و پود آسوده دلی ست،
چه باور خواهی کرد
که ستارگان ِ سیاهه ی چشمانت را با خود برده اند،
بادهای کمینگاه
آه
واژه ی نگاهم را دریاب
که غریبانه می چکد از چشمان دلم
و تا سحر ِ پرهای شبنم زده،
بیش تر بر تارک ترانه هایم نخواهد درخشید
چگونه دلی داری تو
که از تراکم این کوه سرطان نمی ترکد
و چگونه خیالی
که به بهانه ی اندکی آرام می گیرد...
و آه ، چگونه چشمی
که آینه در آینه ی حقیقت فریاد آگین شلاق خورده ای
لحاف آسودگی بر سر می کشد
و برای راحت-خیال از راه رسیده ای
به سُرمه ی هوس، دلبری میکند
آری بخند
که لبخند تو سراب فریبایــیست
که دودمان آتشی چون من را
در رویای رسیدن
دود کرد
اکنون بر من
و گره ِ پنجه در چنگ دلم
بند سُخره ببند
که سالیانیست
از قید پرواز، بریده ام
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱:۲۶ ق.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...