مرا که زیر تازیان اندوه

عمریست عریانم

تو

که پیراهنت از تار نسیان و پود آسوده دلی ست،

چه باور خواهی کرد

که ستارگان ِ سیاهه ی چشمانت را با خود برده اند،

بادهای کمینگاه

 

آه

واژه ی نگاهم را دریاب

که غریبانه می چکد از چشمان دلم

و تا سحر ِ پرهای شبنم زده،

بیش تر بر تارک ترانه هایم نخواهد درخشید

 

چگونه دلی داری تو

که از تراکم این کوه سرطان نمی ترکد

و چگونه خیالی

که به بهانه ی اندکی آرام می گیرد...

و آه ، چگونه چشمی

که آینه در آینه ی حقیقت فریاد آگین شلاق خورده  ای

لحاف آسودگی بر سر می کشد

و برای راحت-خیال از راه رسیده ای

به سُرمه ی هوس، دلبری میکند

 

آری بخند

که لبخند تو سراب فریبایــیست

که دودمان آتشی چون من را

در رویای رسیدن

دود کرد

 

اکنون بر من

و گره ِ پنجه در چنگ دلم

بند سُخره ببند

که سالیانیست

از قید پرواز، بریده ام