خورشیدی در گریبان منست
خورشیدی در گریبان منست
که با کوششی زر افشان
از پیشانی آینه های دوده گرفته ی دلم
گرد اندوه می زداید
و به سرانگشت مهر
دل در خویش شکسته ام را
مرهم نوازش میگذارد
آنگاه که سیاهی، جان بیمناکم را احاطه میکند
با سپاه آفتـــــــــــــــاب
یارم می شود

و آنگاه که ابرهای تنگ تنیده در هم ِ غم
سراغ آسمانم را می گیرند
چنان می تابد
و رشته های جانبخش نور را روانه می کند
که از آمیزش اشک ِ ابر و خنده ی آفتاب
رنگین کمانی از تبسم
باغ دلم را کمانه می زند

و نازگلهای صد رنگ و خوشه - شکوفه های سپید و ارغوانی ِ باران خورده
سر بلند میکنند
عطر ِ مُدهش ِ بهشت می پراکنند
و در سینه ی سپید صبح
پیروزی هماره ی نور را بر تاریکی
آواز میکنند
آری
در گریبان دلم
خورشیدی ست
که در منظومه ی خورشیدهای الهی
زندگی می کند
و می بخشد...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۶ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...