خورشیدی در گریبان منست

که با کوششی زر افشان

از پیشانی آینه های دوده گرفته ی دلم

گرد اندوه می زداید

و به سرانگشت مهر

دل در خویش شکسته ام را

مرهم نوازش میگذارد

آنگاه که سیاهی، جان بیمناکم را احاطه میکند

با سپاه آفتـــــــــــــــاب

یارم می شود

و آنگاه که ابرهای تنگ تنیده در هم ِ غم

سراغ آسمانم را می گیرند

چنان می تابد

و رشته های جانبخش نور را روانه می کند

که از آمیزش اشک ِ ابر و خنده ی آفتاب

رنگین کمانی از تبسم

باغ دلم را کمانه می زند


و نازگلهای صد رنگ و خوشه - شکوفه های سپید و ارغوانی ِ باران خورده

سر بلند میکنند

عطر ِ مُدهش ِ  بهشت می پراکنند

و در سینه ی سپید صبح

پیروزی هماره ی نور را بر تاریکی

آواز میکنند

آری

در گریبان دلم

خورشیدی ست

که در منظومه ی خورشیدهای الهی

زندگی می کند

و می بخشد...