تلخ شده ام
تلخ شده ام
بس که بی بهانه بغض فرو داده ام
و بی اشک
گریسته ام
تلخ شده ام
بس که شرنگهای رنگ رنگ عشق را
بی هیچ تقلایی سرکشیده و لبخند زده ام
کران تا کران...
تلخ شده ام
بس که خاکستر تمناهای سوخته ام را در گلو مزه مزه کرده ام
و زهر بی امان حسرت را با شاهرگهایم مکیده ام
تلخ شده ام
بس هم
آنسان که شهد تبسم عشق نیز
شیرینم نمیکند...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ساعت ۴:۲ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...