بغضی است میان قلبم

چون ابر سنگین الکنی

که بنای سیل شدن ندارد

و نه اشک

و نه سکوت

و نه فریاد

حجمی از زخم حنجره ام نمیکاهند،

 و قبسی از آتش قلبم

افسوس که مساحت دستها برای لمس این تورم عظیم بس اندک بود

و پنجره ی چشمها برای تماشای این شعبده ی آتش، بس کوچک

سر در گریبان خویش میگیرم و نسیمانه میگذرم

از بضاعت اندک قلبها برای دوست داشتن قلبی که پیامبر جنون بود...

1/4/92   قطار تهران مشهد