ابر الکن
بغضی است میان قلبم
چون ابر سنگین الکنی
که بنای سیل شدن ندارد
و نه اشک
و نه سکوت
و نه فریاد
حجمی از زخم حنجره ام نمیکاهند،
و قبسی از آتش قلبم
افسوس که مساحت دستها برای لمس این تورم عظیم بس اندک بود
و پنجره ی چشمها برای تماشای این شعبده ی آتش، بس کوچک
سر در گریبان خویش میگیرم و نسیمانه میگذرم
از بضاعت اندک قلبها برای دوست داشتن قلبی که پیامبر جنون بود...
1/4/92 قطار تهران مشهد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۱۶ ق.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...