گاهی نمی گنجد

گستره ی نیلگون احساسم در تنگه ی قفس مزمن دنیا

گاهی دیگر نگاه هم حکایتگر مهر بی حدم نیست

و هرچه بیشتر به زورق واژه ها چنگ می اندازم

بیشتر در اقیانوس مستاصل سکوت فرو می روم

تنها شراره ی آهی آتشین

میان باد و بوران هوای بیتاب دلم می شکفد

و در آستانه ی نثار روح به جان امده ام،

به وسعت بی دریغ آسمانها

از پا می افکندم...