نمی گنجد
گاهی نمی گنجد
گستره ی نیلگون احساسم در تنگه ی قفس مزمن دنیا
گاهی دیگر نگاه هم حکایتگر مهر بی حدم نیست
و هرچه بیشتر به زورق واژه ها چنگ می اندازم
بیشتر در اقیانوس مستاصل سکوت فرو می روم
تنها شراره ی آهی آتشین
میان باد و بوران هوای بیتاب دلم می شکفد
و در آستانه ی نثار روح به جان امده ام،
به وسعت بی دریغ آسمانها
از پا می افکندم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۲۴ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...