هر ستاره که با آسمان دلم آشنایی کرد

شهاب وار از من گم شد

و چشمانم را میان ابرهای اندوه، رها گذاشت

چه کنم با این دل بیمار

که نعره های جنون زده اش

تنها پرده های جان خویشم را پاره میکند

و نه خیال نازک معشوقانه ای را

چه کنم که آنچنان از مذاب محبت لبریزم که گر لب به افشا گشایم

جبرائیل را پر پیرهن خواهد سوخت

که داند که این پیشانی به گریبان نشسته

طالع بلند کدام آفتاب مهربانیست

که اینسان از هراس هجوم خفاشها

در خویش گره خورده است...