می گریم

برای آرزوهای سر به زیری که عمریست کنج دلم خاک میخورند

برای زخم های مزمنی که زیر تازیان بی امان درد، متبسم شده اند

برای زیبایی نامکشوف روحی که پیر شد در پنجه ی بی هنر روزگار

می گریم

سخت هم

آنسان که شانه تکانی غریبانه ام پیدای آسمانها شود...