سنگدل!

خبرت هست که اینگونه باورت نمیکنم

اگر رو در رویم بایستی

و فریاد بزنی دوستت ندارم

 وهزار واِژه از جنین جفا بزایی هم

باور نمیکنم

عجیب است میدانم ولی باور نمیکنم


افسوس که معدنم در ملک نادانان

و خورشید در شهر نابینایان

هرز رفته ام

چشمه بودم یادت هست؟

اکنون مردابی بیش نی ام

و تا ابد میانم تهیست

این حفره ی ژرفی که در من کندی

مرا در خویش چال کرد

و به اندوه بهت آلودی گرفتار


هش دار ای کبک مست مغرور

هش دار  از آتشی که بر دلم گشودی

که روزی پرت را خواهد سوخت