سنگدل!
سنگدل!
خبرت هست که اینگونه باورت نمیکنم
اگر رو در رویم بایستی
و فریاد بزنی دوستت ندارم
وهزار واِژه از جنین جفا بزایی هم
باور نمیکنم
عجیب است میدانم ولی باور نمیکنم
افسوس که معدنم در ملک نادانان
و خورشید در شهر نابینایان
هرز رفته ام
چشمه بودم یادت هست؟
اکنون مردابی بیش نی ام
و تا ابد میانم تهیست
این حفره ی ژرفی که در من کندی
مرا در خویش چال کرد
و به اندوه بهت آلودی گرفتار

هش دار ای کبک مست مغرور
هش دار از آتشی که بر دلم گشودی
که روزی پرت را خواهد سوخت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۳:۵۹ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...