قفل
واژه پرداز دلم قفل است
دیوارها مبهوتند
همان اشباح سپید همیشه ایستاده
آنسوی پنجره هم
چیزی نیست که بگشایدم
آسمان با همه شکوه حیرت انگیزش
برای من سقفی روزمره ست
باران نیز...

گِلم خشک شده است
پر از تَرَکم
مشرف به شکستن
نه شوقی نه آشوبی
و نه حتی غمی
دچار شده ام به سکوت و تماشا
وسیع شده ام
چون طناب ِ پر گره ای منبسط
عضلاتم پر از مشتهای بهم فشرده ی تقلایی عمیق است
چشمانم
نوازندگان سمفونی فریادهای بی فرجامند
شیب تنابندگی ام در مظان خفتن است
تصویرها درهمند
آشیانم در تخدیر دودهاییست
که از سوختن بندهای بدنم برخاسته اند
نمیدانم
شاید هم مرده ام و ابرها دوره ام کرده اند
پر از عطش نگاشتنم از تو
و تو
همان نشسته بر شاخه ای
که دُم سبک نمیکنی
تا اندکی دستت برسانم
مگر جگرم تازه شود
.
شعرهایم
همه با اهتزاز پرچم تسلیم تمام می شوند
و آه
خیال تو هرگز
هوای آتش بسش نیست
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۰ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...