همیشه سنگینم.

بقول سیاوش "انگار برج میلادو روسینه ی من ساختن".

انگار که یه غول پاشو گذاشته رو من و فشار میده.

دیشب ماه جوری نگام میکرد که داشتم دیوونه میشدم.

با تمام تن و جون خواستم ازین دنیا برم.برم.برم...

با اینکه کوله بار اعمالم واقعا خالیه هربار به عشق مرگ

سوار ماشین و قطار و هر وسیله ی نقلیه میشم.

به عشق مرگ.  با یه شادی عجیبی.

این بارم همینطوره.

واقعا هم دوست ندارم و دلم نمیخواد کسی از مرگم ناراحت بشه.

دوست دارم دیگران حواسشون به مرگ من نباشه و زندگیشونو بکنن.

خوب حالا کی خواست بمیره؟

نمیدونم اون فشار عجیبی که شبا متحمل میشم ناشی از چیه.

لال کنندست.

دیشب خواب دیدم دارم از پنجره های تنگ میام بیرون و  پرواز میکنم.

هرچند که بنظرم خوابی بود که بیشتر ذهنی بود تا روحی،

اما دیگه محدودیت ارتفاع نداشتم.تا هرجا میخواستم میشد برم.

اما دریغ! فکر کنم مرگ هم اون زمانی بیاد که دیگه به قول عصار طعمش از دهن افتاده

نمیدونم تو این دنیا با چی آروم میگیرم.

شاید تنهایی که الان دارم میرم تجربش کنم. شاید بودن با تو.


دوست داشتم یه گوشه ی حرم امام رضا ع رختخواب بندازم و بخوابم.

اونجا به آدم آرامش میده اما من زیاد نمیتونم بشینم و نیاز به افتادن!!! پیدا میکنم

اون روزی که گوشه ی شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه س خوابیدم

و کاپشنمو انداختم روم خیلی کیف داد.

آخه جایی نداشتم برم. البته سعی کردم که بی احترامی نشه.

اگه آدم برای خدا زندگی کنه تو نمازم حواسش جمع خداست.

چون حرام که نمیکنه هیچی چیزای مباح بی فایده ی ذهن پر کن هم نمیبینه

و گوش نمیده که یه پرده ش بیاد تو نمازش و به سلام نماز برسه

بببینه خدا تمام قد به نمازش گوش میداده و این اصلا نفهمیده به خدا چی گفته.

اینا رو دارم به خودم یادآوری میکنم.

چرا فکر میکنیم باید حتما از همون اولش از انجام واجبات و ترک محرمات دینمون لذت ببریم؟

اصلا اصل بندگی اینه که تو از چیزی خوشت نیاد و بخاطر خدا انجامش بدی و خوشت بیاد و برای خدا ترکش کنی. این یه حدیثه که دارم میگم.

اونوقت کم کم میل و سلیقت هم میشه سلیقه ی خدایی.

بقول برادران مومن اللهم الرزقنا...