درون تهی ام درد میکند

طبیبان دست از علاج دست کشیده اند

و من دست بر زخم

مضطر و تنها

کلون خانه ی تو را کوفته ام

و پشت همین خانه

از پا افتاده ام

باز کن خدای من

باز کن

به فرشته های دربان بگو سختی نکنند

بازوهایم را بگیرند

و راهم دهند تا بارگاه قدس تو

سنگبارانم

سنگ از میان استخوانم بیرون کش

و با موج بی نهایت مهربانی ات

آلام کشنده ی دلم را آرام کن

پرستارم باش ای غایت آمال العارفین

که تمام راههای عالم به تو ختم می شوند

و چه خوب

که عشقم به غیر را فرجام نمی دهی

تا شاید خود

راه و مقصد و ماوایم شوی

آیا پشت همه ی این درد-پرده ها تو ایستاده ای

و آیا اکنون مرا

چنین شکسته و پریشان

به بارگه لطفت می پذیری

نگاهی کن مرا

و آتشی در خرمن جانم زن

که خبر خاکسترم هم باز نیاید

خدایا خواب تماشای عظمتت

خواب از چشمانم ربوده است

چشمان  مکدر مرا

به تماشای عظمتت درخشان کن

مرا بپذیر

که میدانی عشق هر چه هست

و هرکجاست

از آن توست

اگر عشق باشد

خدایا تو خود راه خطا بر من می بندی

و پشت هر خار گلی می رویانی

مرا بپذیر

تا جام آور نیکانت باشم

و همنشین دوستانت

تصویر چشمان خاک گرفته ی مرا

از قاب غفلت بردار

و به آب بیداری بشوی

نیرویم بخش

قو علی خدمتک جوارحی

واشدد علی العزیمه جوانحی

که استخوانهایم به خمودی خو گرفته اند

و سستی سد پروازم شده است

مرا بپذیر

و به عشق فنا ناپذیر خویشت تجهیز کن

تو را قسم به نام رضا ع

زنجیر از پای اهوی بی پناه بگشا

که بیش ازینم  طاقت سردرگمی و کوری نیست

این شبگردیهای بی حاصل و

روزمردگی های نفرت آور را

از من بگیر

جانم را بزدا

دستی بر سفالینه ام کش

حیات جاودانم بخش

زنده ام کن

زنده ام کن

زنده ام کن

بحق محمد و آل محمد ص