دلم زلال شبنمی ست
که سحرگاه از برگ گلی می شکفد
و در صراحت آفتاب ظهر
به دشت روشن آسمان کوچ میکند
دل من
ماهی کوچکی است
که در تُنگ سینه خواب دریا را می بیند
و با تلنگر اندکی از بی مهری
سرطان احساس می گیرد
هوای دلم نیلگون است
از نسیم؛ سرشار
از روشنی آکنده
از آب؛ آگین است

دلم مشت خونین عشق است
که بر سینه ی دیوارهای سپید-چشم جفا
چون لاله ی شهید؛ شکفته است
و تا صبح رستاخیز
گرم و گلگون
خواهد تپید...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۹:۱۹ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...