چه کنم با جسد خویش
که بر دوش گرفته ام
و گم شده ام میان گندمزارهای خونین غروب
آه...برگرد
ای روح رفته ی من برگرد
که مرگیدن و آرام نگرفتن سخت ترین عذاب عالم است
برگرد ای عطر ناب آفتاب
برگرد ای گرمای دلپذیر عشق
با تو راه نزدیکست
با تو آسمان پشت پلکها
و خورشید نقش پیشانی ماست
برگرد ای صمیمیت صبح بر تن نان تازه
برگرد ای تبسمت صفای ابر سپید
برگرد ای دامان دل آویزت عصمت بهار
دارد گلویم در گردونه ی بادهای وحشی گم میشود
دارد نگاهم از هجوم کلاغها می پژمرد
دارد زانوانم از هم میگسلد
دارد قلب صبورم از هم می پاشد...
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۹:۲۸ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...