چه کنم با جسد خویش

که بر دوش گرفته ام

و گم شده ام میان گندمزارهای خونین غروب

آه...برگرد

ای روح رفته ی من برگرد

که مرگیدن و آرام نگرفتن سخت ترین عذاب عالم است

برگرد ای عطر ناب آفتاب

برگرد ای گرمای دلپذیر عشق

با تو راه نزدیکست

با تو آسمان پشت پلکها

و خورشید نقش پیشانی ماست

برگرد ای صمیمیت صبح بر تن نان تازه

برگرد ای تبسمت صفای ابر سپید

برگرد ای دامان دل آویزت عصمت بهار

دارد گلویم در گردونه ی بادهای وحشی گم میشود

دارد نگاهم از هجوم کلاغها می پژمرد

دارد زانوانم از هم میگسلد

دارد قلب صبورم از هم می پاشد...