بگذار کسی یار نباشد

وقتی آفتاب نگاه تو

مرا فرا گرفته است

ای نور آسمانها و زمین

هر کنج ؛ عزلت گزینم

ذرات تابان ذات مقدست

از قلب روزنه ها رخنه میکنند

و تا انتهای ظلمت مرا در می نوردند

محبوب من

سایه از سرم برمگیر

که زیستن در سایبان رحمت تو

روییدن و بالیدن در ژرفای روشنی ست

ای هوای ناب باران

تاک تشنه ی تکیده ات

به بی دریغ محبت تو محتاج و مشتاقست

و تو انی که هنوز

دست تمنا فراز نرسیده

پیشانی خشیت به خاک ننشسته

و اشک آرزو در دیده نجوشیده

می بخشی و می بخشی و می بخشی

و سرشار میکنی

تا کنه جنون