بگذار کسی یار نباشد
وقتی آفتاب نگاه تو
مرا فرا گرفته است

ای نور آسمانها و زمین
هر کنج ؛ عزلت گزینم
ذرات تابان ذات مقدست
از قلب روزنه ها رخنه میکنند
و تا انتهای ظلمت مرا در می نوردند
محبوب من
سایه از سرم برمگیر
که زیستن در سایبان رحمت تو
روییدن و بالیدن در ژرفای روشنی ست
ای هوای ناب باران
تاک تشنه ی تکیده ات
به بی دریغ محبت تو محتاج و مشتاقست
و تو انی که هنوز
دست تمنا فراز نرسیده
پیشانی خشیت به خاک ننشسته
و اشک آرزو در دیده نجوشیده

می بخشی و می بخشی و می بخشی
و سرشار میکنی
تا کنه جنون
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۹:۱۷ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...