خوشا واژه

که میان انبوه بهت های پیاپی

عاقبت سینه را می شکافد

و سنگی چند بیرون می پراکند،

از سلسله کوه های اندوه

این گاه که غم از فرط بیکرانگی،

گنگی پیشه کرده است

که گر غمخواری هم باشد

زبان الکن است

واژه ها

شهامت آن ندارند که باری برگیرند

و شانه ای سبک کنند

دیگر شب

با نجوای بی واژه ام بیگانه است

و من،

جهانی بر دوش،

افتاده از نفس

 

به کدام سوی زمان بیاویزم

.

چشمانم کلید داران دریایند

اما افسوس

که اشگ هم، دیگر گویای گریه هایم نیست

.

پس چه کنم

که بودن و نبودن

این هردو

برایم ناگوارند

و من دچار قحطی قلبم

در سرزمین زمهریر زده ای

که پناهی از آتش

در قاموسش نیست