دل من
عطفی روشنست که بلعیده نمی شود
میان غلظت شبهای مستدام
شب هنگام، دلم
پیراهن نور بر تن میکند
و با نفسهایی از هوای خواهش، کبود
در بستر آرام می گیرد
و صبر می آورد
بر تمام ابرهای سنگین دلی
که بر سینه سایه افکنده اند
و قسم خورده اند که نبارند
مگر در مرگ من
چه کوتاهست دست سخن به درگاهت ای پروردگارم،
برای واگویه ای چند ،
از گریه ای که در گلو کز کرده است
تنها نگاه...
حکایت گر آتشیست که از جگر زبانه می زند
و تا دامن چشمها را تر نکند
پای از دایره ی شب - بیداری بیرون نمی گذارد
و تو چه سخاوتمندانه
عروس نسیم را روانه ی چشمانم میکنی
تا جان، از آتش نگاهم نسوزد
و تاب بیاورد
فردایی دیگر را
به رغم تازیانه های روزگار
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱۰ ق.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...