دل من

عطفی  روشنست که بلعیده نمی شود

میان غلظت شبهای مستدام

شب هنگام، دلم

پیراهن نور بر تن میکند

و با نفسهایی از هوای خواهش، کبود

در بستر آرام می گیرد

و صبر می آورد

بر تمام ابرهای سنگین دلی

که بر سینه سایه افکنده اند

و قسم خورده اند که نبارند

مگر در مرگ من

چه کوتاهست دست سخن به درگاهت ای پروردگارم،

برای واگویه ای چند ،

از گریه ای که در گلو کز کرده است

تنها نگاه...

حکایت گر آتشیست که از جگر زبانه می زند

 

و تا دامن چشمها را تر نکند

پای از دایره ی شب - بیداری بیرون نمی گذارد

و تو چه سخاوتمندانه

عروس نسیم را روانه ی چشمانم میکنی

تا جان، از آتش نگاهم نسوزد

و تاب بیاورد

فردایی دیگر را

به رغم تازیانه های روزگار