پس از مرگ به من دست نخواهی یافت

هرچند که ماجرای عشقت را مثنوی هفتاد من کاغذ گفته باشم

دنیا هم کلمه بشود

شرح کوریست در اتاقی تاریک

از پریشانخانه ی دلم

امروز، نگاهم

حال مصور منست

که هرز می رود در تلاقی روزمره ها

و تماشاهای به نور و رنگ، راه نبرده

چشمان من آیینه ایست

پیش روی چشمانت

در من نگاه کن

و در ابدیتی که میانمان گسترده است...

رها شو

و دست مرا رها مکن

خبط خشن منطق

زیبنده ی لبهای تو نیست

سخن از عشق بگو

که فریبنده ترت کند

عشق را دریاب

که از تو می پژمرد تمام آرمانهایش

از تو

و واقعیت تلخی که

به جای حقیقت گرفتی اش