
پس از مرگ به من دست نخواهی یافت
هرچند که ماجرای عشقت را مثنوی هفتاد من کاغذ گفته باشم
دنیا هم کلمه بشود
شرح کوریست در اتاقی تاریک
از پریشانخانه ی دلم
امروز، نگاهم
حال مصور منست
که هرز می رود در تلاقی روزمره ها
و تماشاهای به نور و رنگ، راه نبرده
چشمان من آیینه ایست
پیش روی چشمانت
در من نگاه کن
و در ابدیتی که میانمان گسترده است...
رها شو
و دست مرا رها مکن
خبط خشن منطق
زیبنده ی لبهای تو نیست
سخن از عشق بگو
که فریبنده ترت کند
عشق را دریاب
که از تو می پژمرد تمام آرمانهایش
از تو
و واقعیت تلخی که
به جای حقیقت گرفتی اش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت ۹:۵۱ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...