چون تشنه ای رسیده به آب

نامه هایت را می بوسم

و اشک می ریزم

سطرها تصویر بی شائبه ی عشقی مقدسند

در لعابی از حیای دلبرانه

 

دست می کشم

به خط خوردگی ها

 که نشان اشتیاقی بی حصرند

 

به تو

به روزگار

و دَوَران بیرحمانه اش

می اندیشم

و به معجزه ی مرور زمان

که چه متبحرانه قلبت را

شستشوی مغزی داد

 

این تو

که تمام نخواستهایش شرط حضور من است

و تیرهایش چون شهاب ثاقب، از پس یکدیگر

قلبم را فتح میکنند

و خود در ابرهای بی خیالی لم داده

این تو را؛ نه

این تو را امیدی به احیای احساسش ندارم

که دلش

از تکرار همصحبتی بی خبران

واژگون شد

 

اما هنوز شیدای آن چشمان به دریا نشسته ام

که پنجره های تماشای من

به عالم دیگر بود

و وای برمن

که دیوار شد