پژمردگی
پژمرده ام
هیچ آبی به مذاقم خوش نمی آید
هیچ آفتابی نوازش چشمان تو را ندارد
خاک هم خاک بیحاصلیست
گلدانم از فشار ریشه ها ترک برداشته است
شده ام آن محتضری که قرار نیست به این زودی ها تمام کند
بسترم ابدیست
تبم نابُر است
اقیانوسها را هم به کامم بریزند
عطشم بند نمی آید
اشکی در چشمم نمانده است که آتشی فروبنشاند
![]()
آّب می شوم
می سوزم
نمیدانم چه بر سرم می آید
اما به این مرگ پیش از موعد
خو نمی کنم
تنها سردار خسته ی جنگ تقدیرم
تقدیری که با سنگ دلهاتان تنگش کردید
حال ای عزیز خونریز من
دلبند بی دل من
پری ِ پنجه در جگر من
مرا مست آرزو بگذار
که این تنها غنیمت این جنگ ناجوانمردست
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۷ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...