در شهر شبزدگان

بی خورشیدی عادت مردمانست

مردمی که خو کرده اند

به شب تابهای کوچک میرا

و فتیله های ته کشیده ی چراغهای مرده

خورشید نمیخواهند این مردمان بد به ماه گفته

وقتی که تب میگیردشان*

 

مردمی که حیاط ندارند

حوض ندارند

ماهی ندارند

ماه ندارند

خورشید به چه کارشان می آید

نورشان به چه کار

که خوابزدگان را نور، کوس رسواییست

بگذار باران نبارد

ما به خشکی

بیحاصلی

و قحطی خو کرده ایم

ما این گمراهی را دوست داریم

به این زندگی ضیق دل بسته ایم

ما جانمان را سخت چسبیده ایم

آمدنت بستر آرزوهایمان را طوفانی میکند

از ما خون نخواه

رنج نخواه

سرباز نخواه

ما خسته ی جنگ ناکرده ایم

ما از خدمت سربازی جسته ایم

ما را چه به رنج

چه به انتظار

ما خو کرده ایم به ریختن خون خورشیدها

و نطق قرآنها بر سر نیزه ها

خطابه های آتشین دیگر جانمان را نمیسوزد

دیگر محرم این راز نیستیم

با شهابمان نشانه میکنند آسمانیان

اکنون دیگر مجال آسودگیست

وقت خفتن است

لحافی از بیخبری بیاورید

میخواهیم کمی هم بخوابیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...

سهراب