غر
چندوقتیه احساس میکنم اعضای بدنم مثه گوشت چرخ کرده شده . احساس خوبی ندارم. درد نیست.شبه درده.یه جور خستگی مضاعف. انگار که خوب کار نمیکنن. چشام.سرم. دستم پشت قفسه سینه که میشه ریه م.
با نزدیک ۱۲۰ کیلو وزن این چیزا بعید نیست. اما این تحلیل رفتن بیشتر منشا روحی داره.
بهترین کلمه برای این روزا احساس از هم گسیختگیه دیگه خستگی جواب نمیده. بیان درد خودش یه نعمته. اما دردم تا یه جایی بیان میشه.
احساس هرچه باداباد هست بطور کامل. احساس ترس هم هست حتی در جزئی ترین موارد. این یکی از مصادیق همون پستیه که گفتم هم کاملا سیاهم و هم کاملا سفید.
اینه اون تعادلی کیه میگفتم. تعادل!!!!
بیش از پیش خستم. چشام باز نمیشه. به هیچ جا نمیشه خزید انگار. . .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...