چرا دیوارها شب قد می کشند

و واژه ها شب از ذهن شاعر پر میکشند

و چرا شب تکرار در تکرار

 بستر التماسهای شاعر را

به هجوم آتش یاس مباح میکند

شبها

آینه می بارد

و روح من گم می شود

در میان "من" های گردن کج کرده ای

که خویش را می جویند

و این جستن چون شمعی خسته

سحرگاه می میرد

و شب دیگر از نو متولد میشود

و من

کاش میدانستم کی

شمعهای این سناریوی سوخته تمام می شوند...