شب
چرا دیوارها شب قد می کشند
و واژه ها شب از ذهن شاعر پر میکشند
و چرا شب تکرار در تکرار
بستر التماسهای شاعر را
به هجوم آتش یاس مباح میکند
شبها
آینه می بارد
و روح من گم می شود
در میان "من" های گردن کج کرده ای
که خویش را می جویند
و این جستن چون شمعی خسته
سحرگاه می میرد
و شب دیگر از نو متولد میشود
و من
کاش میدانستم کی
شمعهای این سناریوی سوخته تمام می شوند...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۹ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...