مرا بگیر از زمین که سخت دلشکسته ام

از این و آن و آن و این ازین زمانه خسته ام

مرا بخوان به نزد خود که خون دل به لب رسید

فتاد جانم از نظر ز چشم خسته خون چکید

مرا ببر به آسمان چو دود در شکوه شب

که عشق سوخت طاقتم رساند جان من به لب

ز عشق حاصلم چه شد تن مریض و ناتوان

دل خراب و خون جگر هجوم زجر بی امان

دلم شبیه برف بود پر از ترانه ی سپید

کنون به رنگ سرخ خون میان سینه ام تپید

به چشم های پر فسون دلم دخیل بسته است

ز سنگ سخت قلبها دلم بسی شکسته است

دوای درد عشق من نبود در بساط کس

نساختم دمی به آن بسوختم بسی عبث

شکایتی به درگهت اگر کنم ز داغٰ- من

بسوزد از فرشتگان- پر و کلاه و پیرهن

تو را قسم به شاهی ات مرا ز خاکدان بکن

نواز روح خسته ام گشای بالهای من...