خدای من...
مرا بگیر از زمین که سخت دلشکسته ام
از این و آن و آن و این ازین زمانه خسته ام
مرا بخوان به نزد خود که خون دل به لب رسید
فتاد جانم از نظر ز چشم خسته خون چکید
مرا ببر به آسمان چو دود در شکوه شب
که عشق سوخت طاقتم رساند جان من به لب
ز عشق حاصلم چه شد تن مریض و ناتوان
دل خراب و خون جگر هجوم زجر بی امان
دلم شبیه برف بود پر از ترانه ی سپید
کنون به رنگ سرخ خون میان سینه ام تپید
به چشم های پر فسون دلم دخیل بسته است
ز سنگ سخت قلبها دلم بسی شکسته است
دوای درد عشق من نبود در بساط کس
نساختم دمی به آن بسوختم بسی عبث
شکایتی به درگهت اگر کنم ز داغٰ- من
بسوزد از فرشتگان- پر و کلاه و پیرهن
تو را قسم به شاهی ات مرا ز خاکدان بکن
نواز روح خسته ام گشای بالهای من...
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۷:۰ ب.ظ توسط مهاجر
|
اگر خونِ دل بود ما خورده ایم...